همو گويد قصيدهاى ديگر در مدح قابوس ، اين بيتها از آن نوشته آمد ، شعر :
شموس لهنّ الخدر و البيت مغرب * فطالعها للهجر و البين غارب
و لكنّما شمس المعالى خلافها * مشارقه ليست لهنّ مغارب
و ما لقّبوك الشّمس الّا و قد رأوا * بأنّك شمس و الملوك كواكب
اقول لزوّار الامير ترجّلوا * فمن زاره من راجل فهو راكب
و إن زاره الفرسان كنت كفيلهم * بأن يرجعوا و الخيل فيهم جنائب
ألا أبلغا عنّى الامير رسالة * تدلّ على أنّى على الدّهر عاتب
إلى كم يحلّ المرؤ مثلك بلدة * بها منبر فيه لغيرك خاطب
عليك بهذا السّيف فاقض ديونه * فللسّيف دين عند كفّك واجب « 1 »
هامش
( 1 ) شموس لهن الخدر . . . : خورشيدهايى است كه در پردهاند و مغرب خانهء آنهاست و هر كدام در آيد محكوم به دورى و جدايى است - ليكن شمس المعالى خلاف آنهاست و مشارق او را مغاربى نيست - ترا به لقب شمس ملقب نكردند جز به سبب اين كه ديدند كه تو خورشيد هستى و پادشاهان ديگر ستارگاناند - به زايران امير گفتم پياده برويد زيرا هر كه پياده به زيارت او رود سوار بر مىگردد - و اگر سواران به زيارت او روند من متعهد مىشوم كه در حالى برگردند كه اسبانى يدكى ( جنيبتى ) همراه آنها باشد - هان از ما به امير پيغامى برسان كه نمايندهء اين است كه من عتاب كنندهء روزگارم - تا چند كسى مانند تو به شهرى وارد مىشود كه بر منبر آن به نام ديگرى خطبه مىخوانند ( اشاره است به دورى قابوس از گرگان و اقامت وى در خراسان و نيشابور كه بر منبر آن به نام امير رضى سامانى خطبه مىخواندند ) - اينك شمشير را بگير و قرضهاى آن را بپرداز ، شمشير را در كف تو قرضى واجب الاداست ( مراد از قرض ، باز پس گرفتن مملكت خود از دشمنان است ) -