و اترك الخود معسولا مقبّلها * و اهجر الكأس تغدو شربها طربا
حسبى الفلا مجلسا و البوم مطربة * و السير يسكرنى من مسّه تعبا
و طفلة كقضيب البان منعطفا * اذا مشت و هلال الشّهر منتقبا
تظلّ تنثر من اجفانها حببا * دونى ، و تنظم من اسنانها حببا
قالت و قد علقت ذيلى تودّعنى * و الوجد يخنقها بالدّمع منسكبا
لا درّ درّ المعالى لا يزال لها * برقا يشوقك لا هونا و لا كثبا [ 1 ]
يا مشرعا للمنى عذبا موارده * بيناه مبتسم الارجاء اذ نضبا
طلعت لى قمرا سعدا منازله * حتّى اذا قلت يجلو ظلمتى غربا « 1 »
هامش
[ 1 ] - صو : و لا كئبا
( 1 ) و اترك . . . و زن زيبا رو را كه آب دهنش شيرين است ترك كنم و از پيالهء شراب كه نوشندگان را طرب مىبخشد دورى جويم - بيابانها منزل من و جغد آواز خوان من ، و رنج سفر كه به من مىرسد شراب مست كنندهء من است - دختركى كه به هنگام راه رفتن چون درخت بان خميدگى داشت و رخ او چون هلال در نقاب بود ( پيشانى او كه بيرون نقاب بود چون هلال مىنمود ) - از پلكهايش قطرات اشك فرو مىريخت و دندانهاى خود را روى هم مىفشرد با آبى چون شيشه كه روى آنها را پوشانده بود ( از شدت تحسر و غم خوردن براى جدايى ) - دخترك در حال وداع دامن مرا گرفته بود و محبت با اشك ريزان گلوگيرش شده بود چنين گفت : - خدا به بزرگوارىها بركت ندهاد زيرا آنها را پيوسته برقى است كه ترا به شوق مىآورد اما شوقى كه نه آرامش دارد و نه آدمى را به مراد نزديك مىكند ( مانند برق عشق كه آرامش را از عاشق سلب مىكند و او را در قلق و اضطراب مىافگند ) - اى سر چشمهء آرزوها كه آبشخورهايى گوارا دارى و كرانههاى تو به هنگام سرازيرشدن خندهها مىكنند ( مخاطب خود شاعر است از زبان معشوقه ، و شاعر نفس خود را منبع آرزوهاى طلايى مىداند ) - براى من ظاهر شدى ( خطاب به سر چشمهء آرزوهاست ) چون ماه كه منازل آن سعد باشد تا آن كه پنداشتم تاريكى از ميان مىرود ، ولى غروب كرد .