فرمود : اى يونس ، از آنها خواستم دست بردارند ، دست برنداشتند . آنها را دعوت كردم و از آنها خواستم و گفتم حاجت من به شما همين است ، ولى دست برنداشتند . خدا آنها را نيامرزد به خدا قسم كثير عزّه « 1 » كه مىگويد :
لقد علمت بالغيب ان لا احبّه * اذا انا لم يكرم علىّ كريمها « 2 »
در محبّت خود از اين دو كه ادّعاى محبّت مرا دارند صادقتر است ، به خدا قسم اگر مرا دوست داشتند ، آن را كه من دوست دارم دوست مىداشتند . « 3 »
ببين امام صادق عليه السّلام در اين بيان نورانى كه مورد تأييد عقل است ، مىفرمايد :
آنكس كه گناه مىكند خدا را دوست ندارد . بنابراين ، نمىتوان باور كرد كسى كه عبادت بر او سنگينى مىكند ، خدا را دوست دارد و فوايد توجّه و اقبال به او را مىشناسد و ببين كه آن حضرت سوگند ياد مىكند و مىفرمايد : به خدا اگر مرا دوست مىداشتند ، آن را كه من دوست دارم دوست مىداشتند و اين اصلى است كه با قواعد عقلى هم منطبق است .
مبادا كه با تمسّك به عذرهاى بيهوده مغالطه كنى كه در روز قيامت كه سر برهنه در حضور خلق اوّل و آخر در پيشگاه حقّ المؤمنين كه از باطنها آگاه است ، ايستاده ، محاسبهات مىكنند ، اين عذرها سودى به حالت نخواهد داشت .
چگونه ممكن است با اين ناخرسندى و سنگينى ، عظمت آن را شناخته باشى كه به نمازت خوانده و بر آن ترغيبت نموده است .
آيا نمىدانى كه او با زبان موذّنان و راويان اخبار آنقدر تو را به نماز دعوت كرده كه به حدّ تواتر رسيده و چنان است كه گويى اين دعوت را از زبان حضرت
هامش
( 1 ) . كثيّر عزّة از شعراى كيسانى مذهب و معتقد به مهدويت محمّد بن حنفيه است و در مدح او اشعارى دارد ( به نقل از مروج الذهب ، ج 3 ، ص 7 . )
( 2 ) . يعنى او مىداند كه اگر كسانى كه مورد احترام او هستند احترام نكنم در حقيقت او را دوست ندارم .
( 3 ) . اصل اين موضوع در بحار الانوار ، ج 74 ، ص 279 ، ب 18 ، روايت 2 ، نقل شده ولى از جهت لفظ با آنچه در اين متن آمده متفاوت است .