تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
" آن گروهى كه رهيدند از وجود * چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود " « 1 »
* *
" خلق اطفالند جز مست خدا * نيست بالغ جز رهيده از هوا " « 2 »
* *
" مال و زر سر را بود همچون كلاه * كل بود او كز كله سازد پناه
آنك زلف جعد و رعنا باشدش * چون كلاهش رفت خوش‌تر آيدش " « 3 »
* *
آتش ارچه سرخ‌رويست از شرر * تو ز فعل او سيه‌كارى نگر " « 4 »
* *
" آخر آدم‌زاده‌اى اى ناخلف * چند پندارى تو پستى را شرف
چند گويى من بگيرم عالمى * اين جهان را پر كنم از خود همى " « 5 »
* *
" . . . . . . . . . . . . . . * كه به شهرى مانى و ويران دهى " « 6 »
* *
هست سنت ره ، جماعت چون رفيق * بىره و بىيار افتى در مضيق " « 7 »
* *
هامش
( 1 ) همان ، ص 185 ، ب 3003 ( 2 ) همان ، ص 211 ، ب 3430 ( 3 ) همان ، ص 145 ، ب 44 - 2443 ( 4 ) همان ، ص 29 ، ب 450 ( 5 ) همان ، ص 34 ، ب 542 - 541 ( 6 ) همان ، ششم ، ص 290 ، ب 331 ( 7 ) همان ، ص 300 ، ب 502