" هين ببين كز تو نظر آيد به كار * باقيت لحمى و شحمى پود و تار " « 1 »
* *
" فعل و قول آمد گواهان ضمير * زين دو بر باطن تو استدلال گير " « 2 »
* *
" گرچه دانى دقت علم اى امين * زانت نگشايد دو ديده غيب بين
او نبيند غير دستارى و ريش * از معرف پرسد از بيش و كميش " « 3 »
* *
" خويش بين چون از كسى جرمى بديد * آتشى در وى ز دوزخ شد پديد
حميت دين خواند او آن كبر را * ننگرد در خويش نفس كبريا " « 4 »
* *
" اى خنك آن مرد كز خود رسته شد * در وجود زندهء پيوسته شد
واى آن زنده كه با مرده نشست * مرده گشت و زندگى از وى بجست « 5 »
* *
" زانك شعشاع و گواهى آفتاب * بر نتابد چشم و دلهاى خراب " « 6 »
* *
" چون ندارد روى همچون آفتاب * او نخواهد جز شبى همچون نقاب " « 7 »
* *
هامش
( 1 ) همان ، ص ، 356 ، ب 1461
( 2 ) سوم ، ص 16 ، ب 236
( 3 ) ششم ، ص 286 ، ب 62 - 261
( 4 ) يكم ، ص 206 ، ب 48 - 3347
( 5 ) مثنوى ، يكم ، ص 94 ، ب 36 - 1535
( 6 ) همان ، ص 224 ، ب 3647
( 7 ) يكم ، ص 180 ، ب 3919