به چه دليل سلطان ولد و سپهسالار شهادت شمس را مسكوت گذاشتهاند ؟
گمان مىكنم كه مولانا مدتى دراز از فاجعه بىخبر بوده و هرگز شايعات را باور نكرده است . بعد از سفرهاى شام ، چون مدتى از وقوع حادثه گذشته و آن زخم نهانى التيام يافته و خاكستر نسيان روى آن آتش ملتهب را پوشانده و باوجود صلاح الدين مولانا آرام يافته ، آنگاه ماجراى شمس براى او بازگو شده است . و او شهادت شمس را شنيده و بالاخره آن را باور كرده و در شعر خود بر مرگ او اشك ريخته است :
" جانا به غريبستان چندين بچه مىمانى ؟ * بازآ تو از اين غربت ، تا چند پريشانى ؟
صد نامه فرستادم ، صد راه نشان دادم * يا راه نمىدانى ، يا نامه نمىخوانى
بازآ كه در آن مجلس قدر تو نداند كس * با سنگدلان منشين ، چون گوهر اين كانى
اى از دل و جان رسته ، دست از دل و جان شسته * از دام جهان جسته ، بازآ كه ز بازانى . . . " « 1 »
* * *
" بشنو از بوالهوسان قصهء مير عسسان * رندى از حلقهء ما گشت در اين كوى نهان
هم در اين كوى كسى يافت ز ناگه اثرش * جامه پرخونشدهء اوست ببينيد نشان
مدتى هست كه ما در طلبش سوختهايم * شب و روز از طلبش هر طرفى جامهدران
خون عشاق كهن خود نشود تازه بود * خون چو تازهست بدانيد كه هست آن فلان
همه خونها چو شود كهنه سيه گردد و خشك * خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان
هامش
( 1 ) همان كتاب ، ج 5 ، ص 277