چه شور و جنونى است . اندوه هجران بىقراريش را افزود و اندوهش زياده گشت . همه از ديدن او شيدا شدند و كسى را صبر و سكونى نماند :
" پير و برنا چو ذرهها رقصان * پيش آن آفتاب عشق از جان
گشت در چشم سرد هر آئين * همه را عشق و عاشقى شد دين "
مولانا چند سالى نشست و باز از سر عشق با گروهى روانهء شام شد و ماهها در آن ديار مقام كرد . دمى آرام نيافت . از اين سفر دوم با حالى ديگر گونه بازگشت و اندكاندك آرام گرفت :
" سر زد از چرخ روى آن خورشيد * تا سها را كند پر از ناهيد
گفت : چون من ويم ، چه مىجويم ؟ * عين اويم كنون ز خود گويم
وصف حسنش كه مىفزودم من * خود همان حسن و لطف بودم من
خويش را بودهام يقين جويان * همچو شيره ، درون خم جوشان " « 1 »
در منابع موجود از دو بار مسافرت مولانا به شام سخن رفته است . اما در ديوان كبير ابياتى يافت مىشود كه نشان مىدهد كه مولانا خيال سفر سومى را هم به شام در سر داشته است :
" ما عاشق و سرگشته و شيداى دمشقيم * جان داده و دلبستهء سوداى دمشقيم . . .
از روم بتازم سوم بار سوى شام * كز طرهء چون شام ، مطراى دمشقيم
مخدومى شمس الحق تبريز گر آنجاست * مولاى دمشقيم و چه مولاى دمشقيم ! " « 2 »
از آنجايى كه مآخذ بدين سفر سوم اشارهاى نكردهاند ، محققا اين مسافرت از تصميم فراتر نرفته و صورت عمل نيافته است . چنان كه در ديوان ابياتى هست كه از عزم سفر به تبريز حكايت مىكند :
" دلم در گوش من گويد ز حرص وصل شمس الدين * الى تبريز يستسقى و فى تبريز يستفتش " « 3 »
يا :
هامش
( 1 ) ابتدانامه ، ص 61 - 60
( 2 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 235 - 234
( 3 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 122