گر چنان كشته شوى زندهء جاويد شوى * خدمت از جان چنين كشته به تبريز رسان " « 1 »
* * *
" گفت كسى : خواجه سنايى بمرد * مرگ چنين خواجه نه كارى است خرد
كاه نبود او كه به بادى پريد * آب نبود او كه به سرما فسرد
شانه نبود او كه به مويى شكست * دانه نبود او كه زمينش فشرد
گنج زرى بود درين خاكدان * كو دو جهان را به جوى مىشمرد
قالب خاكى سوى خاكى فكند * جان خرد سوى سماوات برد
جان دوم را كه ندانند خلق * مغلطه گوييم به جانان سپرد
صاف درآميخت به دردى مى * بر سر خم رفت جدا شد ز درد . . . " « 2 »
* * *
" دريغا كز ميان اى يار رفتى * به درد و حسرت بسيار رفتى
ز حلقهء دوستان و همنشينان * ميان خاك و مور و مار رفتى
چه شد آن نكتهها و آن سخنها ؟ * چه شد عقلى كه در اسرار رفتى ؟
چه شد دستى كه دست ما گرفتى ؟ * چه شد پايى كه در گلزار رفتى ؟
لطيف و خوب و مردمدار بودى * درون خاك مردم خوار رفتى . . .
كجا رفتى كه پيدا نيست گردت ؟ * زهى پرخون رهى ، كين بار رفتى " « 3 »
همهء غزلهايى كه نقل كرديم و مرثيهاى كه افلاكى آورده است « 4 » ، نشان مىدهد كه او سرانجام در برابر واقعيت تسليم شده است . بالاخره در مقطع غزلى به مطلع زير :
" اى تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدى * اى تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدى " « 5 »
هامش
( 1 ) همان ، ج 4 ، ص 226
( 2 ) كليات شمس ، ج 5 ، ص 277
( 3 ) همان كتاب ، ج 6 ، ص 22 - 21
( 4 ) مناقب العارفين ، نسخهء خطى فاتح ، 179 ( اين مرثيه را در متن چاپى نيافتيم )
( 5 ) كليات شمس ، ج 6 ، ص 110