تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
مىخوانيم : " مولانا را - قدس الله سره - يكى خبر آورد كه مولانا شمس الدين را ديدم . مولانا هرچه پوشيده بود ، بوى بخشيد . به مولانا گفتند كه دروغ مىگويد و خلاف است : اين‌همه را چرا بوى بخشيدى ؟ مولانا فرمود كه : اين مقدار از جهت دروغش دادم ، اگر راست گفتى ، جانها دادمى " « 1 » سلطان ولد در " ابتدانامه " مىنويسد كه مولانا آهنگ شام كرد و چون بدانجا رسيد ، همه را از آتش عشق خويش سوزاند . اهل شهر شيفته و مفتون وى شدند . همه مىگفتند كه كس از عهد آدم باز چنين عشقى نديده است . اين شمس تبريزى كيست كه اين يگانه مرد در طلبش به سر مىدود ؟ آنگاه مىافزايد كه :
" شمس تبريز را به شام نديد * در خودش ديد ، همچو ماه پديد
گفت اگرچه به تن از او دوريم * بىتن و روح هر دو يك نوريم
خواه او را ببين و خواه مرا * من ويم ، او من است ، اى جويا " « 2 »
سلطان ولد ، اين يگانه شدن شمس و مولانا را در " انتهانامه " به بيانى ديگر آورده است : " شمس الدين تبريزى و حضرت والدم مولانا - قدسنا الله بسرهما - از آن معشوقان خاص خاص حق بودند يك ذات و يك نور به صورت مختلف و بمعنى متحد چنان كه فرموده است :
بروز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسى * پس آن دلبر دگر باشد من بيدل دگر باشم « 3 »
به ديدهء سلطان ولد ، مولانا كه چون كبكى به شام رفته بود ، چون شاهين به قونيه بازگشت :
" قطره‌اش چون فزود دريا شد * بود عالى ز عشق اعلى شد
چون چنين شد مگو نيافت ورا * كآنچه مىجست شد بر او پيدا
مطربان را بخواند از سر او * بىسر و پا به بام و بر در او "
نعره‌ها مىزد و چون اقيانوسى در تلاطم بود . مردم شگفت‌زده بودند كه اين
هامش
( 1 ) معارف ولد ، نسخهء خطى اونيورسيته ،b38 ( 2 ) ابتدانامه ، ص 60 - 57 ( 3 ) انتهانامه ، نسخهء خطى اونيورسيته ،a4