ازدواج با وى را داشته است . چون دختر به ازدواج شمس درآمده ، علاء الدين به مخالفت او برخاسته است .
بعد از شهادت شمس :
بوضوح معلوم مىشود كه شهادت شمس مدتها از مولانا مخفى نگاه داشته شده است . حال مولانا را بعد از شهادت شمس ، سلطان ولد چنين بيان مىكند :
" شيخ گشت از فراق او مجنون * بىسروپا ز عشق چون ذو النون « 1 »
شيخ مفتى ز عشق شاعر شد * گشت خمار اگرچه زاهد بد
نى ز خمرى كه او بود ز انگور * جان نورى نخورد جز مى نور " « 2 »
" يك نفس بىسماع و رقص نبود * روز و شب لحظهاى نمىآسود
تا حدى كه نماند قوالى * كو ز گفتن نگشت چون لالى
همهشان را گلو گرفت از بانگ * جمله بيزار گشته از زر و دانگ
همه گشتند خسته و رنجور * بىشرابى شده همه مخمور
گر بدى آن خمارشان ز شراب * دفع گشتى يقين هم از مى ناب
ليك بودند خسته از گفتن * وز فغان و سرود و ناخفتن
جان جمله به لب رسيده ز رنج * بىتف نار دل پزيده ز رنج
غلغله اوفتاده اندر شهر * شهر چه ، بلكه در زمانه و دهر
كاين چنين قطب و مفتى اسلام * كوست اندر دو كون شيخ و امام
شورها مىكند چو شيدا او * گاه پنهان و گه هويدا او
هامش
( 1 ) ذو النون مصرى از صوفيان قرن سوم هجرى است . به سبب اعتقاداتش از مصر تبعيد شد و در سال 245 ه / 859 م درگذشت .
مولانا در مثنوى از جذبه و حال وى و اينكه مردم تاب تحمل او را نداشته و ديوانهاش مىخواندهاند ، سخن رانده و خود را با اين صوفى سنجيده است ( مثنوى ، دفتر دوم ، ص 128 به بعد ) .
( 2 ) ابتدانامه ، ص 53