مصادف بوده است « 1 » .
اينجا اين احتمال را هم ذكر كنيم كه شايد يكى از دلايل مخالفت علاء الدين با شمس اين بوده باشد كه او به كيميا محبتى در دل احساس مىكرده ، و قصد
هامش
- خانوادگى و ميزان قرابت آنان با مولانا سخنى نرفته است ، لذا دربارهء شمس الدين يحيى اظهار نظرى نمىتوان كرد . ( لوحهء اصلى به ابعاد 39 * 42 سانتىمتر است ) .
( 1 ) اين روايت را افلاكى نقل مىكند . او تاريخ واقعه را شعبان 644 قيد كرده و سپس عزيمت شمس را به شام ذكر كرده است ( مناقب العارفين ، نسخهء فاتح ، 162 ) . در رسالهء سپهسالار تاريخ وصلت شمس با كيميا بعد از نخستين عزيمت شمس به شام ذكر شده است . يعنى همان سفرى كه سلطان ولد همراه ياران به شام رفت و شمس را بازگردانيد ( چاپ تهران ، ص 133 ) . شهادت شمس بعد از اين سفر روى داده است . در " ابتدانامه " هم بوضوح از دو بار آمدن شمس به قونيه سخن رفته است . از اين رو گمان ما بر اين است كه سال 645 بغلط 644 ضبط شده است .
توضيح : اگر نسخهء خطى فاتح با مناقب العارفين چاپى اختلافى نداشته باشد ، ظاهرا مؤلف در ارزيابى ماخذ دچار تشتت شدهاند كه مىنويسند : " افلاكى تاريخ واقعه را شعبان 644 قيد كرده " منظور افلاكى از " واقعه " ، مرگ كيمياست . عين عبارت افلاكى چنين است :
" منكوحهء مولانا كيميا خاتون زنى بود جميله و عفيفه ، مگر روزى بىاجازت او ( شمس ) زنان او را . . . برسم تفرج به باغش بردند .
از ناگاه مولانا شمس الدين به خانه آمده مذكوره را طلب داشت ، گفتند . . . او را به تفرج بردند . عظيم توليد و بهغايت رنجش نمود ، چون كيميا خاتون به خانه آمد فى الحال درد گردن گرفته همچون چوب خشك بىحركت شد ، فرياد كنان بعد از سه روز نقل كرد .
همچنان چون هفتم او بگذشت باز بسوى دمشق روانه شد ، در ماه شعبان سنه اربع و اربعين و ستمائة " ( مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 642 - 641 ) - مترجم .