ابن ابى الحديد گويد خلاصه اين فصل ، درستى گفتار ياران معتزله ما است ، در اينكه اسلام و ايمان يك معنى دارند ، و عمل جزء معنى لفظ اسلام است ، آيا نبينى هر يك از اين واژهها را به ديگرى تفسير كرده و جاى هم نهاده چنانچه گويند ليث همان اسد ، و اسد همان سبع ، و سبع همان ابو الحارث است ( تمام اين واژهها ، نام شيرند ، در زبان عربى ) و شكى نيست كه ليث همان ابو الحارث است ، يعنى اين نامها مرادف يك ديگرند ، در اين روايت هم وقتى اولين كلمه واژه ، اسلام باشد ، و آخرين كلمه واژه عمل ، دلالت مىكند بر اينكه عمل همان اسلام است ، و ياران ما همچنين گويند ، كه تارك عمل يعنى كسى كه واجبى را ترك كند مسلمان نيست .
اگر بگوئيد : چگونه دلالت دارد كه اسلام همان ايمانست ؟
در پاسخ گوئيم : زيرا هر كس بگويد عمل داخل نام اسلام است ، ميگويد اسلام همان ايمانست .
اگر بگوئيد : فرمايش حضرت غير از سخن معتزله است ، زيرا معتزله گويند اسلام ، نامى است كه بر عمل و اعتقاد و گفتار زبانى دلالت دارد ، ولى حضرت ، اسلام را همان عمل تنها دانستهاند .
در پاسخ گوئيم : مقصود حضرت همان سخن معتزله است ، زيرا لفظ عمل شامل اعتقاد و گفتار زبانى و حركت اعضاء و جوارح مىشود ، زيرا همه اينها عمل و كار است ، منتهى بعضى از آنها كار دل است و بعضى كار اعضاء است ، و كسى نگفته اسلام تنها عمل باعضاء و جوارح است ، پايان « 1 » .
ابن ميثم گويد : اين روايت قياسى است كه از چند قياس تركيب شده ، و قياس ( المفصول النتائج ) است كه يكى از اقسام قياس مركب است ، نتيجه قياس اول اينست كه اسلام همان يقين است ، و نتيجه قياس دوم اينست كه آن باور
هامش
( 1 ) شرح نهج ابن ابى الحديد ج 4 ص 302 .