خواستم كه بازكردم ، در آن ميان مرا آن قول كنيزك ياد آمد ، كه كفت : اين ترا بپذرت برساند « 1 » . پس من بدانستم كه بپذر خود مىرسم .
پس در طلب او برفتم تا بطبرستان بذو رسيدم ؛ بنزديك حسن بن زيد ، و از آن دنانير ده كانه يك دينار مانده بود . پس من قصه با پذر بازگفتم ، و در صحبت او ببودم تا آنكاه كه حسن بن زيد او را زهر داد ، و بذان وفات يافت ، و بآبه رحلت « 2 » كردم » .
* * *
هامش
( 1 ) . در نسخه چاپى : رساند .
( 2 ) . رحلت : سفركردن .