فرمود : به او بگو : كفر پيشتر است و نخستين كسى كه كفر ورزيد ابليس بود
أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ
- سر كشيد و كبر ورزيد و از كافران شد » « 13 » و كفر يك چيز است ( امّا ) شرك يكى را ثابت مىكند و ( آنگاه ) ديگرى را با او شريك مىشمارد .
( 1 ) ( امام ) عليه السّلام دو مرد را ديد كه به يك ديگر دشنام مىدهند . پس فرمود : آغازگر ستمكارتر است ، و گناه خود او و گناه رفيقش ، تا وقتى كه ستمديده تجاوز نكرده باشد ، به گردن اوست .
( 2 ) و فرمود عليه السّلام : روز قيامت هاتفى بانگ برآرد : هان هر كه را بر خدا مزدى است برخيزد و كسى برنخيزد مگر آن كس كه گذشت كرده و ( مردم را ) سازش داده باشد كه مزدش بر خداست .
( 3 ) و فرمود عليه السّلام : سخاوتمند ، نيكخويى در پناه حمايت خداست و خدا او را واننهد تا به بهشتش درآرد . و خداوند پيامبرى نفرستاده مگر آنكه سخاوتمند باشد . و پدرم همواره مرا به سخاوت و نيكخويى سفارش مىفرمود تا رحلت كرد .
( 4 ) سندى بن شاهك كه رشيد او را به زندانى كردن ( امام ) موسى عليه السّلام گماشته بود ، گويد : چون مرگ او در رسيد گفتم : اجازه فرما منت كفن كنم « 14 » . ( امام ) عليه السّلام فرمود : ما خاندانى هستيم كه ( بايد هزينهء ) نخستين حجّ و مهر بانوان و كفنهايمان از پاكترين اموال خودمان باشد .
( 5 ) ( امام ) عليه السّلام به فضل بن يونس « 15 » فرمود : خير را ابلاغ كن و خير بگو و امّعة ( من
هامش
( 13 ) البقرة ، 34
( 14 ) يعنى اجازه فرما هزينهء تكفين شما بر عهدهء من باشد . - م .
( 15 ) فضل بن يونس كاتب بغدادى ، كه شيخ او را از اصحاب ( امام ) كاظم عليه السّلام شمرده و گفته است : « اصلا از كوفه بود و به بغداد منتقل شد . از موالى واقفى است . پايان » . نجاشى او را موثّق دانسته و كشّى از كمال اخلاص او نسبت به امام كاظم ( عليه السّلام ) روايت كرده گويد : به خط محمد بن حسن بن بندار قمى در كتابش ديدم كه نوشته است على بن ابراهيم از محمد بن سالم مرا حديث كرد و گفت : چون مولاى من [ موسى بن جعفر عليه السّلام ] را نزد هارون مىبردند هشام بن ابراهيم عباسى نزدش آمد و به او گفت : اى سرور من براتى براى من به فضل بن يونس نوشتهاند كه از او خواسته شده كار مرا راه اندازد . پس ابو الحسن سواره آهنگ او كرد و پردهدار نزد وى آمده گفت : اى آقاى من ، ابو الحسن موسى عليه السّلام بر در ايستاده است . گفت : اگر راست گفته باشى تو آزادى و بر سر آزادى چنين و چنانت جايزه باشد . آنگاه فضل پا برهنه بيرون رويد تا به امام رسيد و بر پايش افتاد و بر آنها بوسه داد و سپس استدعا كرد كه ( امام ) به درون تشريف آورد . ( امام ) به او فرمود : ( نخست ) نياز هشام بن ابراهيم را بر آر و او آن را انجام داد و سپس عرض كرد : اى سرور من غذا آماده است با طعام خوردن با من مرا مفتخر فرما و گفت : بياريد . مجموعهاى آوردند كه غذاهاى سرد در آن بود و ( امام ) ابو الحسن ( عليه السّلام ) دست خود را در آن غذاى سرد مىگرداند و مىفرمود : در غذاى سرد دست توان گرداند ، چون آن را بردند و غذاى گرم آوردند ( امام ) ابو الحسن عليه السّلام فرمود : داغ دست را بسوزاند ( يا باز دارد - كه كنايه از استحباب دست نكردن درون غذاى داغ است تا آنكه سرد شود و در حديثى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در همين كتاب آمده است : غذاى داغ نخوريد كه خدا غذاى داغ به ما نداده است . - م .