چنويم گو ) مباش « 16 » عرض كردم « امّعة » چيست ؟ فرمود : مگو من با مردمم و چون يكى از مردمم ( يعنى همرنگ همه و ابن الوقت مباش ) زيرا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : اى مردم همانا دو راه مشخص وجود دارد : « 17 » راه خير و راه شر . نبايد راه شر نزد تو محبوبتر از راه خير باشد . « 18 » ( 1 ) آوردهاند كه ( حضرتش عليه السّلام ) به مردى روستايى زشترو بگذشت و به او سلام كرد و نزدش فرود آمد و ديرى با او گفتگو فرمود و سپس به او گفت كه آيا اگر نيازى پيش آيدش ( آن روستايى ) براى او انجام مىدهد . به امام عرض كردند : اى پسر پيامبر خدا نزد اين ( چنين زشترو مردى ) مىنشينى و سپس از او رفع نياز خود را مىخواهى در حالى كه او به تو نيازمندتر است ؟
( امام ) عليه السّلام فرمود : او بندهاى از بندگان خدا ، و به حكم قرآن برادر ما و در سرزمين خدا همسايهء ماست ، بهترين پدر ، ( يعنى ) آدم عليه السّلام جامع نسبت و سر دودمان ما و برترين اديان ، اسلام ، دين ماست و شايد روزگار ما را نيازمند او كند و ما را بيند - پس از آنكه بر او باليديم « 19 » - ( روزى ) در برابرش تواضع مىكنيم . سپس ( امام ) عليه السّلام گفت :
نواصل من لا يستحق وصالنا * مخافة ان نبقى به غير صديق
ما با آن كس كه شايستگى هم پيوندى ما را ندارد مىپيونديم از بيم آنكه مبادا بىيار و ياور بمانيم .
( 2 ) و فرمود عليه السّلام : دريوزگى جز در سه چيز روا نيست : در خونى كه ( پرداخت ديهء آن ) در عهدهء بيچارهاى است . « 20 » يا وامى سنگين يا نيازى به خاك نشاننده . « 21 » ( 3 ) و فرمود عليه السّلام : يارى تو به ناتوان از بهترين صدقههاست .
هامش
( 16 ) « امّعة » گويند در اصل « انّى معك - من با تو همراهم » ( يا « انّى معه - من با اويم » بوده و اين لفظ از آن تعبير برخاسته است چون « حمد له » و « بسمله » و « حيعله » كه به ترتيب از « الحمد للَّه » و « بسم الله » و « حىّ على خير العمل » گرفته شده است و در ترجمه به « من چنويم گويى » برگردانده شد . - م . )
( 17 ) نجد ، راه آشكار و مرتفع است و گفتهء او عليه السّلام « هما نجدان - آن دو راه مشخص » ظاهرا اشاره به فرمودهء خداى تعالى است در سورهء البلد ، آيه 10 كه فرمايد :وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ- آن دو راه آشكار را به او نموديم . »
( 18 ) يعنى يا حق است يا باطل و ما بين حق و باطل هر چه باشد باطل است پس نبايد تو به اهل حق بگويى من با شمايم و به باطلگرايان نيز بگويى با شمايم زيرا كه اين ، خود همرنگ سازى با همه و ابن الوقتى باطل است . - م .
( 19 ) « بعد الزّهو عليه » و « زهو » تكبّر و فخر فروشى و به خود باليدن باشد . شاعر گويد : « لا تهين الفقير علّك ان - تركع يوما و الدهر قد رفعه - درويش را خوار مدار شايد روزى به زير آمده و دو تا شوى و روزگار او را بركشد . »
( 20 ) « دم منقطع » خونى كه قاتل را براى پرداخت ديهء آن به خونخواهان مالى در كف نباشد .
( 21 ) « حاجة مدقعة » يعنى فقرى كه به اصطلاح آدمى را به خاكستر سرد و خاك سياه نشانده و اين نشان از بدترين فقر و نادارى است ، و مدقع كسى باشد كه به خاك چسبيده و چيزى ندارد كه پيكر خود را از خاك جدا كند ( به تعبير ديگر درويش زمين پلاس آسمان جل و مراد كلّى آن است كه دريوزگى جز در اين سه مورد كه سخت نادر است ، روا نيست . - م .