( 1 ) امّا خيبر « 22 » در فاصله سه روز راه از مدينه قرار داشت و از اموال يهود بود كه ( مسلمانان ) با
هامش
( 22 ) خيبر نام محلّى است مشتمل بر دژها و مزارع و نخلستانهاى بسيار در فاصله سه روز راه از مدينه به سوى شام در سمت چپ مسافر ( رهسپار به شام ) و گويند به زبان يهود به معنى دژ است و ساكنان آن همه يهودى بودند و مشهورترين دژهاى آن هفت دژ بود به نامهاى : ناعم ، قموص ، كتيبة ، نطاة ، شق ، وطيح و سلالم . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آنجا را به سال هفتم به دست على بن ابى طالب عليه السّلام فتح كرد . وى سباع بن عرفطه انصارى را بر مدينه گماشته و دستور فرموده بود جز كسانى كه آهنگ جهاد دارند همراهش از مدينه بيرون نيايند . با اين كيفيت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بسيج كرد و عزيمت فرمود تا به خيبر رسيد . كارگران خيبرى كه صبحگاهان با بيل و زنبيل بيرون آمده بودند به او برخوردند و چون او را ديدند ( با خود ) گفتند : به خدا قسم اينان محمد و سپاه اويند ، و به دژهاى خود گريختند . گويند ( يهوديان ) اموال و خانوادهء خود را در دژ كتيبه نهادند و ذخاير خود را در دژ ناعم نهفتند و رزمندگان و جنگجويان را در دژ نطاة گرد آوردند . پس چون پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله يقين يافت كه يهوديان سر جنگ دارند اصحاب خويش را موعظه فرمود و اندرز گفت و بر جهاد تشويق و به كسب ثواب ترغيب كرد و نويد داد كه هر كه صبر پيشه كند پيروزى و غنيمت يابد .
آنگاه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله چند شبانه روز خيبر را در محاصره گرفت . يهوديان از دژهاى خود سپاه اسلام را زير باران تير گرفته بودند و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هر روز پرچم را به يكى از اصحاب خود مىسپرد و او را روانهء پيكار مىفرمود ولى كسى دژ را نمىگشود و بدون آنكه فتحى نصيبش شود بازمىگشت . آنگاه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله شب هنگامى فرمود : به خدا سوگند فردا پرچم را به مردى سپارم كه هجوم آورست و گريز نشناسد ، خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند ، و خداوند اين دژ را به دست او بگشايد . مردم آن شب را مشتاقانه به صبح رساندند و با خويش مىگفتند : فردا پرچم را به كدامين كس خواهد سپرد ؟ چون صبح شد ، سپيده دمان بر درگاه خيمهء پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله گرد آمدند . آنگاه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از خيمهء خويش به در آمد و فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ عرض شد : از درد چشم نالان است . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : كسى را بفرستيد كه او را بياورد . پس مسلمة بن اكوع نزد او رفت و دستش را گرفت و عصاكش او شد تا او را حضور پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله رساند و او مبتلا به چشم دردى سخت بود و چشمانش را با پارچهاى از برد قطرى بسته بود . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله سر او را در دامان خويش نهاد و آب دهان مبارك بر دست خود افشاند و بر ديدگان رنجور او كشيد و او از آن بيمارى شفا يافت . سپس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله زرهى آهنين به دو در پوشاند و شمشيرش ، ذو الفقار را بر كمرش بست و پرچم را به او سپرد و به سوى دژ روانهاش كرد و فرمود : برو ، كه خدا اين دژ را بر تو بگشايد و تا خداوند بر دست تواش نگشوده باز مگرد .
( على عليه السّلام ) در آن روز هشت تن از سران يهود از جمله مرحب يهودى را كه در ميان خيبريان كس از او دليرتر نبود بكشت و ديگران به دژ گريختند . بيت :
« على بدان صبحگاه كه شمشير ستبرش را بركشيد ، با كشتن مرحب از اسلام پاسدارى كرد » على عليه السّلام يك تنه در خيبر را از جاى بكند و آن را در برابر تيرها سپر خود ساخت و سپس چون پلى بر روى خندقش نهاد تا مسلمانان به دژ در آمدند و بر حصاريان تاختند و آن را تسخير كردند و پيروز شدند . خداوند مال فراوانى به مسلمانان به غنيمت بخشيد كه از آن جمله گنجى نزد كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق ، يكى از سران يهود خيبر و انباشته از زر و درّ و گوهر بود ، و پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله امر فرمود تمام آن اموال را گرد آوردند و پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله با زنان اسيرشان از جمله صفيّه دختر حيى بن اخطب يهودى همسر كنانة بن ربيع به درستى و خوبى رفتار فرمود . و چون آن اموال خيبر تقسيم شد مسلمانان مزهء سيرى را چشيدند و به رفاهى رسيدند كه پيش از آن بدان نرسيده بودند تا آنجا كه عبد الله بن عمر گفت : « ما تا وقتى خيبر را فتح كرديم رنگ سيرى نديده بوديم » سپس پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله به يهوديان خيبر دستور فرمود كه با اموال خود به كار پردازند به اين شرط كه نيمى از درآمد آن متعلق به مسلمانان باشد .
پس خيبر براى مسلمانان « فيء » ( و غنيمت جنگى ) بود ، بر خلاف فدك كه ملك خالصهء پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله بود زيرا با لشكر كشى به دست نيامده بود .