تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحف العقول عن آل الرسول ( ص ) ( رهاورد خرد ) ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
سماك بن خرشه « 20 » بود كه از حق خود به سبب نيازمندى شديدى كه اين دو داشتند عطايى فرمود . ( 1 ) پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از اموال بنى قريظه و بنى نضير كه به رنج تاخت و تاز به دستش آمده بود ، هفت باغستان را براى خويش نگاهداشت زيرا براى فدك « 21 » هم رنج تاخت و تازى در كار نبود .
هامش
( 20 ) ابو دجانة ، سماك بن خرشة بن بوذان انصارى خزرجى از اصحاب پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله بود ، وى در بدر و احد و تمام غزوات ديگر حضور يافت و قهرمان دليرى بود و دستارى سرخ داشت كه در جنگ بدان شناخته مىشد . وى در جنگ احد چنان پيكار كرد كه در قلب سپاه دشمن رخنه برد . پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله شمشيرى به دست گرفته بود و فرمود : كيست كه حق اين شمشير را ادا كند . تنى چند برخاستند ولى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از دادن آن شمشير به ايشان خوددارى فرمود . آنگاه ابو دجانه برخاست و عرض كرد : اى پيامبر خدا ، حقّ آن چيست ؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : حقّش آن است كه چندانش بزنى كه كج شود ( يا داغ شود ) . عرض كرد : من حقّش را ادا خواهم كرد . آنگاه حضرتش شمشير را به او مرحمت فرمود و وى خم شد و دستارى سرخ را كه در ساق موزهء خود نهاده بود بيرون كشيد و بر سر بست و به رجزخوانى پرداخت . ابو دجانه دلاورى بود كه هنگام رجزخوانى در جنگ گردن مىافراشت و ميان دو صف جنگجويان مىخراميد . پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله وقتى خراميدن او را ديد فرمود : « اين گونه راه رفتنى است كه خداوند آن را مگر در چنين جايگاهى خوش ندارد » . ابو دجانه گرم پيكار شد و به هيچ يك از مشركان بر نمىخورد مگر اينكه در دم وى را مىكشت تا آنكه شمشيرش را بر فرق سر « هند » دختر عتبة بالا برد ولى شمشير را از روى سر او كنار گرفت و گفت : ديدم كسى مردم را به شدت به جنگ بر مىانگيزد از اين رو به سويش تاختم و چون شمشير آخته را به رويش كشيدم دريافتم او زنى است ولى شمشير پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله را گرامىتر از آن ديدم كه زنى را با آن بزنم . ابو دجانه از قهرمانان مشهور به دلاورى بود . وى دليرى خود را در پيكار يمانه در اواخر سال يازدهم نيز به ظهور رسانيد و آنچنان بود كه مسيلمة بن حبيب حنفى - معروف به مسيلمهء كذّاب - و گروه او به باغى در آمدند و در را بستند و در آن حصار گرفتند . ابو دجانه به مسلمانان گفت : مرا در سپرى بگذاريد و آن سپر را با نيزه‌هايتان بالا بريد و مرا بر سر آنان به باغ در اندازيد . او را همين گونه بالا بردند تا فراز ديوار رفت و چون شيرى بر حصاريان تاخت و به جنگ پرداخت ، سپس براء بن مالك را نيز همان گونه بر سر ديوار رساندند و او نيز به درون باغ رفت و از داخل بر در حصار به جنگ پرداخت تا در را گشود و مسلمانان وارد شدند و به سخت‌ترين پيكار پرداختند تا مسيلمه كشته شد و ابو دجانه و « وحشى » ( قاتل حمزة بن عبد المطلب - كه بعد اسلام آورده بود ) در كشتن او شركت داشتند . مسلمانان هرگز جنگى مانند آن نكرده بودند در اين پيكار بسيارى از نامداران مهاجران و انصار و فضلاى صحابه به شهادت رسيدند . گويند ابو دجانه هم در اين پيكار پس از آن دلاوريها و آزمونهاى بزرگ كشته شد و گويند پس از آن پيكار بزيست و همراه امير مؤمنان عليه السّلام در نبرد صفّين نيز شركت جست . ( 21 ) فدك ، روستايى از روستاهاى يهودىنشين نزديك خيبر بود كه ميان آن دو كمتر از يك منزل راه فاصله بود و از اموالى است كه خداوند به صورت « فيء » به پيامبر خود داده است زيرا مردم فدك چون از آنچه مسلمانان با خيبريان كردند آگاه شدند كسى نزد پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرستادند و درخواست كردند كه به آنان اجازه فرمايد خود به سلامت بروند و اموال خويش را براى او بگذارند ، و چنين كردند و اين به سال هفتم هجرت و پس از فتح خيبر بود . اين روستا از آن پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله بود و هيچ كس در مالكيّت آن با او مشاركت نداشت . پس حكم « فيء » از آن زايل گشت و حكم « انفال » را يافت . وقتى اين آيه نازل شد كهوَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ- حق خويشاوندان را بپرداز » پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فدك را به فاطمه عليها السّلام بخشيد و فدك در دست او بود تا پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله رحلت فرمود و ابو بكر آن را از فاطمه عليها السّلام گرفت و همچنان ( در غصب ) ماند تا دور خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد و او آن را به محمد بن على عليها السّلام باز پس داد و فدك در اختيار اولاد فاطمه ( عليهم السّلام ) قرار گرفت و از آن استفاده مىكردند و در آن سالها بهبودى در معيشتشان حاصل شد تا آنكه عمر بن عبد العزيز درگذشت و يزيد بن عبد الملك آن را از كف ايشان ربود . ديگر بار سفّاح آن را به حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام بازگرداند ، سپس منصور غصبش كرد ، آنگاه مهدى بازش گرداند ، ديگر بار هادى آن را در ربود و سپس مأمون بازش گرداند و فدك در عهد مأمون و معتصم و واثق در دست اولاد على عليه السّلام بود تا معتضد آن را از ايشان گرفت و مكتفى آن را به تصرف در آورد و گويند آخرين بار مقتدر آن را باز پس داد .
تحف العقول عن آل الرسول ( ص ) ( رهاورد خرد ) ( فارسى ) — صفحة 351 | ابن شعبة الحراني / پرويز اتابكى