تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مواعظ ( فارسى ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
امّ كلثوم هم در بين راه يك وقت مجبور شد كه دخيل شمر بشود . وقتى كه آنها را نزديك دمشق رسانيدند نزد شمر آمد فرمود : خواهشى از تو دارم ، آن لعين گفت : چه خواهشى ؟ فرود : وقتى كه ما را وارد شهر گردانيدى امر كن ما را از دروازه داخل نمايند كه مردم كمتر به تماشا آيند و سفارش كن اين سرها را از ميان محملهاى زنان بيرون برند كه اين‌قدر به ما نگاه نكنند . « فأمر في جواب سؤالها أن يجعل الرّؤوس على الرّماح في أوساط المحامل بغيا منه و كفرا و سلك بهم بين النّظّارة على تلك الصّفة ، حتّى أتى بهم باب دمشق فوقفوا على درج باب المسجد الجامع حيث يقام السّبي » « 1 » . اهل شام چه مردم بودند ؟ ! آن‌طورى كه سهل ساعدى مىگويد : « قد علّقوا السّتور و الحجب و الدّيباج ، و هم فرحون مستبشرون و عندهم نساء يلعبن بالدّفوف و الطّبول ! » « 2 » چه بغض و عنادى داشتند كه يزيد با آنها مشورت كرد با اهل بيت چه صلاح بينيد رفتار نمايم ؟ گفتند : « لا تتّخذ من كلب سوء جروءا » « 3 » !
هامش
( 1 ) - : « شمر در پاسخ خواستهء آن بانوى گرامى از عناد و كفرى كه داشت دستور داد كه سرها را بر فراز نيزه‌ها بزنند و ميان كجاوه‌ها تقسيم كنند و با اين حال آنان را در ميان تماشاگران بگردانند تا آنكه آنان را به دروازهء دمشق آوردند و در پلّه‌هاى در مسجد جامع به پا داشتند - يعنى همانجا كه اسيران را نگه مىداشتند » . ( اللّهوف على قتلى الطّفوف : « دخول الرّؤوس و النّساء إلى الشام » ) ( 2 ) - البحار : 45 / 127 . ( 3 ) - مضمون اين سخن زشت اين است : « كشى افعى و بچّه‌اش پرورى ؟ ! » .
مواعظ ( فارسى ) — صفحة 446 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / بهراد جعفرى