سه سوار نگاه به كشتهء برادران خود كرده ، دلتنگ شده استرجاع نمودند و با ايشان نيز جنگ نمود .
عبد اللّه بن سعد نيز كشته شد . برادرش خالد بر قاتل برادر حمله نمود ، دشمنان او را احاطه كردند به قتل رسانيدند ، قاتل را رها كردند .
رايت بر زمين ماند . عبد اللّه بن وال را صدا زدند معلوم شد در ميان دشمن است ، رفاعه حمله نمود از ميانهء دشمن او را « 1 » بيرون آورد ، آمد رايت را گرفت قدرى جنگ نمود و فرمود : كسى كه حيات بىموت و راحت بىزحمت و سرور بىحزن خواسته باشد ، به قتال اين جماعت به خدا تقرّب نمايد جايگاه او بهشت است ! .
خود و اصحابش حمله نمودند و جماعتى را به درك فرستادند . باز اهل شام از همه طرف بر آنها احاطه كرده .
ادهم با سوار و پيادهء قشون كه ده هزار بودند متولّى قتال ايشان شدند . ادهم به عبد اللّه رسيد ديد اين آيه را تلاوت مىنمايد :
« وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً
- الآية » « 2 » . آن لعين در غضب شد ، با شمشير دست او را انداخت و به كنار رفت و گفت : گمان مىكنم دوست داشتى نزد اهلت باشى ! فرمود : بد گمان كردى ، دوست نداشته باشم كه دست تو به عوض دست من بودى تا آنكه اجر من بسيار و وزر تو بىشمار باشد . آن ملعون در غضب شد و به طعن نيزه او را كشت .
هامش
( 1 ) - يعنى عبد اللّه بن وال را .
( 2 ) - آل عمران : 169 .