در اين هنگام به رفاعه گفتند كه رايت را بگير ، گفت : بايد برگرديم ، امروز ديگر چيزى از پيش نمىبريم ، شايد وقت ديگر توانسته باشيم از آنها تلافى نمائيم . به او گفتند « 1 » . . . . پس آفتاب نزديك به غروب است تا غروب جنگ كنيم و إلّا يك فرسخ از آنها دور نمىشويم كه ما را تمام مىكشند . تا غروب جنگ كرد .
ولى عبد اللّه بن عزيز كنانى پسر صغيرى همراه داشت او را به كنانهء شام سپرد و به كوفه فرستاد و خود جنگ نمود و خود را به كشتن داد ، هرچند او را امان دادند قبول نكرد .
و همچنين كرب بن يزيد حميرى با صد نفر از اصحابش جنگ كردند تا كشته شدند . شرحبيل كه نيز حميرى بود خودش و اصحابش را امان دادند .
گفت : ما امان دنيا را داشتيم ، آمدهايم امان آخرت را بدست بياوريم .
و همچنين صخر بن هلال مزنى با سى نفر جنگ كرده خود را به كشتن دادند . رفاعه شب كه شد با بقيّة السّيف مراجعت نمودند « 2 » . سعد و مثنّى كه در بين راه اين را شنيدند ماندند تا رفاعه به ايشان رسد ، او را استقبال كردند و بسيار گريستند . يك روز و يك شب در آنجا توقّف كرده بعد از آن متفرّق شده هر طائفه به
هامش
( 1 ) - اين بخش در كامل ابن اثير اينگونه آمده : « وقتى عبد اللّه بن وال به شهادت رسيد گروه توّابين نزد رفاعه رسيده و گفتند دست به رايت مبر و ما را برگردان ، اميد كه خداوند روزى ديگر كه بر آنان سخت گيريم ما را گرد آورد ، عبد اللّه بن عوف كه چنين شنيد گفت : به خدا هلاك شديم ! سوگند به خدا كه اگر عقبنشينى كنيم . . . . . - تا آخر » .
( 2 ) - يعنى همراه باقيماندهء رزمندگان با شرافت - كه مردانه جنگيدند - بازگشت .