عبد اللّه بن ام مكتوم نابينا نزد پيامبر [ ص ] آمد و حضرت با بعضى از سران قريش مذاكره مىكرد و اميدوار بود كه آنها را به راه اسلام بياورد . داستانهايى از اين دست با اسباب النزول سروكار دارد . كتاب مشهورى در اين زمينه هست كه نوشتهء واحدى نيشابورى ( م 468 ق ) است . متأسفانه اين مواد و احاديث چند ايراد و اشكال دارند . ايراد اول اينكه ناقصاند و شأن يا اسباب نزول بخش كوچكى از قرآن را بيان مىدارند . ديگر اينكه اغلب اين شأن يا اسباب نزولها رويدادهايى جزئىاند كه فى نفسه بىاهميتاند و تاريخ دقيق آنها معلوم نيست . داستانى كه دربارهء ابن ام مكتوم نابينا اشاره كرديم از اين دست است . و نكتهء آخر اينكه بين آنها ناهماهنگى و تعارض هست . بر وفق اينگونه احاديث گفته مىشود كه نخستين بخشى كه وحى شد آغاز سورهء علق بود ، ولى داستان ديگرى هم هست كه نخستين عباراتى كه وحى شد سرآغاز سورهء مدّثّر است . همچنين داستانهايى هست كه مىكوشد بين اين دو رفع تعارض كند ؛ ازجمله با گفتن اينكه سرآغاز سورهء مدّثّر ، اولين وحى پس از يك مدت فترت است . درواقع ممكن است هيچيك از اينها نخستين وحى نبوده باشد ، و اين داستانها فقط حدسهاى محققان مسلمان ادوار بعدى باشد ، زيرا دلايلى براى اينكه هريك از آنها را نخستين وحى بدانيم وجود دارد . سورهء علق با « اقرأ » ( بخوان ) آغاز مىگردد و اين معنى براى كتابى كه « قرآن » ( خواندن / خواندنى ) ناميده شده مناسب است . و سورهء مدّثّر پس از خطاب به حضرت محمد [ ص ] مىگويد :
« قُمْ فَأَنْذِرْ »
( برخيز و هشدار بده ) ، كه سرآغازى مناسب براى كار پيامبر يا انذاردهنده است .
علىرغم اين كمبودها و كاستىها ، تعيين تاريخ مبتنى بر احاديث كه شيوهء كار محققان مسلمان است به هيچوجه بىارزش نيست و درواقع اساس همهء كارهاى آينده را تشكيل مىدهد . تا آنجا كه اين احاديث هماهنگ و همخوانند ، تصور كمابيش قابل قبولى از تعيين تاريخ قرآن به دست مىدهند ، و هر كوشش جديد براى يافتن بنياد تعيين تاريخ بايد حتى المقدور با نظرگاههاى سنتى و مبتنى بر احاديث موافق باشد ، اگرچه در چند مورد با آنها معارض باشد .