تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
جايى بگيرندش و بكشند . و او را يارى بود نجبة بن [ ابى ] الميثاء ، و از بنى شريد از بنى سليم ، و همچون او مرتد و دزد بود . پس اين فجاءه مر نجبه را گفت : من مسلمان نخواهم شدن و همى دانم كه مرا هم بر اين دين بكشند ، پس يك ره كه همى كشته بايد شدن بارى خالد و بو بكر را از خويشتن مردى نمايم تا حسرتى اندر دل ايشان بماند . پس برخاست و با اين نجبه به مدينه آمد سوى بو بكر ، و او را از خويشتن مسلمانى نمود و گفت : من بر دست پيغمبر مسلمان شدم و مردى بودم كه به عرب اندر دزدى كردمى ، و چون مسلمان شدم توبه كردم و به همهء عرب اندر جايى نيست كه ندانم و هيچ حىّ نيست و هيچ مردى كه من او را نشناسم . و با خالد به حرب طليحه بودم و به حرب سلمى . و مردمانى را دانم از عرب اندر باديه كه ايشان مرتداند و همچنان پنهان همى باشند ، و من توانم كه ايشان را بگيرم و ليكن مرا دستگاه آن نيست كه كارزار بسازم ، تو مرا و يار مرا به سليح و اشتر جمّازه نيرو كن تا من به باديه اندر بتوانم تاختن . و با اين يار من نجبه حىّ به حىّ همى گردم و هر كجا مرتدى دانم كه پنهان بود و خالد او را نتواند يافتن ، من او را بگيرم يا مسلمان كنمش يا سرش بردارم و به تو فرستم ، تا كفارت بود مر آن گناهان گذشتهء مرا . بو بكر را از آن شادى آمد و او را دعا كرد و سليح و جمّازه داد او را و يار او را و نفقه چندانكه خواستند . و هر دو از مدينه بيرون آمدند با آن خواسته و هم بر در مدينه ره زدند و كاروان شكستند و مردى پديد كردند و اندر باديه شدند و هر كجا كه مرتدان را دانستند سوى ايشان كس فرستادند و ايشان را بخواندند تا خلقى را از مرتدان بر خويشتن گردآوردند و بر مسلمانان همى تاختندى از حىّاى به حىّاى ، و همى كشتند و غارت همى كردند . و سه ماه هم بر اين بماند و كارش بزرگ شد و خلقى بسيار از اهل ردّه با او گرد آمدند . و خالد پنداشت كه اندر عرب هيچ مرتد نماند . پس چندان خلق بر فجاءه گردآمدند كه خالد از او بشكوهيد . و بو بكر به خالد نامه كرد و او را از كارهاى فجاءه آگاه كرد كه سوى من آمد و چنين و چنين گفت ، بايد كه او را طلب كنى و بكشى و اگر بتوانى زنده به من فرستى . و خالد نامه كرد به طريفة بن