خاصهء او و گاهى از صدقات .
پس مردمانى از قبيلهء عرب بيامدند به مدينه و مسلمان شدند و به مدينه بيمار شدند كه آب مدينه نساختشان . پيغمبر عليه السّلام گفت با اشتربان من بيرون شويد و شير اشتران من مىخوريد تا بهتر شويد ، و آن اشتران را رياح داشتى . پس آن مردمان بيامدند و با رياح همى بودند . پس رياح را بكشتند و اشتران را براندند و مرتد شدند و به قبيلهء خويش باز شدند . و پيغمبر عليه السّلام على بن ابى طالب را بفرستاد تا همه را باز آورد . پس بفرمود تا دست و پايشان ببريدند و چشمهاشان بركردند و بر زمين گرم بيفگندندشان به نيمروز به جايى از مدينه كه آن را حرّه خوانند ، و همه بر آن زمين همى طپيدند تا بمردند . و اين پيش از آن بود كه خداى آيت حدود فرستاده بود ، و شانزدهم مابور بود ، و او خصى بود ، مقوقس ملك مصر فرستاده بود با ماريه . و پيغمبر عليه السّلام ماريه مادر فرزند كرد ، و شيرين خواهرش به حسّان بن ثابت بخشيد ، و مابور را آزاد كرد . پس پيغمبر عليه السلام ماريه را تهمت برد برمابور . پس على را بفرستاد و گفت بنگر اگر اين تهمت راست شود ، مابور را بكش . على دست او بگرفت . او گفت : چه كردم ؟ على گفت :
ترا به ماريه تهمت كردند . پس او خويشتن را برهنه كرد و على او را بديد كه خصى است ، و همه اندام او پاك بود . على باز گشت و پيغمبر را آگاه كرد . پيغمبر بفرمود تا دست از وى باز داشت . و هفدهم ابو بكره بود ، و اين ابو بكره بنده اى بود مر اهل طايف را . چون پيغمبر مردمان طايف را به حصار اندر كرد ، ابو بكره با چندين تن از رهيان اهل طايف بيرون آمد ، و پيغمبر همه را آزاد كرد و همه پراگندند و كس با پيغمبر نه ايستاد مگر ابو بكره .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 314
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣١٤