كلاب كرد . و سديگر قتيله بنت قيس بن معدى كرب بود خواهر اشعث بن قيس . و گروهى چنين گويند كه پيغمبر او را به زنى كرد ، و هنوز نديده بودش كه اين زن بمرد .
و به خبرى ديگر اندر ايدون است كه پيغمبر چون بمرد او را دوازده زن بود ، و اين نه درست است . خبر درست آن است كه او را نه زن بودند و بيش از نه نبود . و چهارم زنى بود نام او خوله بنت الهذيل از بنى الحارث ، و يك چند با او بود ، پس دست باز داشتش . [ 217 a ] و پنجم زنى به زنى كرد نام او ليلى بنت الخطيم از بنى خزرج ، و زنى پير بود و پدرش مردى بزرگ بود از خزرج ، او را مبارى الرّيح خواندندى از سخاوت او . و پيغمبر عليه السّلام يك روز به مزگت اندر نشسته بود پشت سوى آفتاب كرده . اين زن از پس پشت او اندر آمد و هر دو دست به كتفهاى او بر نهاد . پيغمبر گفتا : كيست ؟ گفت : منم ليلى بنت مبارى الريح ، مرا به زنى كن تا ميان قوم خويش بگويم كه پيغمبر مرا به زنى كرد . پيغمبر او را به زنى كرد . ليلى سوى قوم خويش شد ايشان را بگفت . ايشان گفتند بد كردى كه او زن پير نخواهد ، و او ترا نديده است ، چون ببيند دست باز داردت . و او زنان بسيار كند و تو از عذاب او نرهى . پس آن زن به نزديك پيغمبر آمد و گفت : من پشيمانم كه زنى پيرم و ترا نشايم ، مرا دست بازدار . پيغمبر گفتا : باز داشتم . و اگر اين خبر درست است پيغمبر عليه السّلام بيست زن به زنى كرده بود به همهء زندگانى خويش .
و پنج زن ديگر آنكه بخواست و به زنى نكرد : يكى امّ هانى بود دختر بو طالب ، و دو فرزند داشت او را به زنى نكرد ، ديگر ضباعه بود دختر عامر بن قرط . پيغامبر او را از پسرش بخواست ، سلمة بن هشام بن مغيره ، پسرش بزرگ بود . گفتا تا او را بپرسم ، بيامد و مادر را بگفت . مادر گفت : تو چه گفتى ؟ گفت : او را گفتم تا ترا بپرسم . گفت : با پيغمبر مرا پرسيدن بايد ، مرا به دو ده . پسرش باز گشت . و پيغمبر را گفته بودند كه او سخت پير است . چون پسرش باز آمد و پيش پيغمبر بنشست چيزى نگفت ، خواست تا پيغمبر چيزى بگويد . پيغمبر آن حديث نكرد . و ديگر صفيّه بود دختر بشامهء عنبرى ، و او به دست مسلمانان برده بود و پيغمبر خواست
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 310
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣١٠