وهر كه مىخواهد ، كرايه مقدار راهى را كه آمده است بگيرد وباز گردد . "
جمعى از آنان با حسين ( ع ) رفتند وعده اى هم امتناع نمودند وبازگشتند .
آنگاه از آنجا گذشت تا در منزل " ذات عرق " وارد شد . در آن منزل ، بشير بن غالب
را كه از عراق مىآمد ، ديدار كرد .
از أو پرسيد كه أهل عراق چگونه هستند ؟ گفت : " در دل ، تو را دوست دارند ، ولى
شمشير آنان بنى أمية را يارى مىكند . "
قافله به راه افتاد . أول ظهر بود كه به منزل " ثعلبيه " رسيد . حسين ( ع ) را خواب در
ربود وپس از لحظه اى بيدار شد وفرمود : " هاتفى را شنيدم كه مىگفت : " شما با شتاب
مىرويد ومرگ شما را با شتاب به سوى بهشت مىبرد . "
فرزندش علي ( ع ) گفت : " پدر جان ! مگر ما بر حق نيستيم ؟ "
فرمود : " آرى به خدا قسم ما بر حق هستيم . "
گفت : " در اين صورت هرگز از مرگ باكى نداريم . "
حسين ( ع ) فرمود : " پسر جانم ! خدا تو را جزاى خير دهد . " آن شب را در آن منزل
به سر برد .
ملاقاة حسين ( ع ) با اباهره
أول صبح ، مردى كه كنيه أو " اباهره " بود واز كوفه مىآمد ، رسيد وبر آن حضرت
سلام كرد وگفت : " اى پسر پيغمبر ! براي چه از حرم خدا وحرم جدت رسول خدا ( ص )
بيرون آمدى ؟ "
فرمود : " اى اباهره ! بنى أمية اموالم را گرفتند ، صبر نمودم . با عرض من دشمنى
ورزيدند ، تحمل كردم . اينك مىخواستند خون مرا بريزند ، گريختم . به خدا قسم اين
جمعيت ستمكار مرا خواهند كشت ، ولى خدا لباس ذلت وخوارى را بر بدن آنان
مىپوشاند وشمشير برنده انتقام را بر آنان مىنهد وكسى را بر آنان مسلط مىكند كه آنان
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 91
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص٩١