يزيد گفت :
" سوء رفتارى است كه آن را از أخزم مىشناسم ، وآيا جز اين است كه مار ، مار به
دنيا مىآورد ؟ " ( 1 )
يزيد ، سپس به علي بن الحسين ( ع ) گفت : " آن سه حاجتي كه به تو وعده كرده أم
بگو تا برآورم . "
حضرت فرمود : " أول آن كه سر مقدس پدرم حسين ( ع ) را بدهى تا آن صورت
نازنين را ببينم . "
" دوم آن كه اموالى را كه از ما غارت شده است ، به ما بازپس داده شود . "
" سوم آن كه اگر تصميم كشتن مرا دارى ، شخص أميني را معين كن كه اين زنها را
به مدينه برساند . "
يزيد گفت : " أول آن كه صورت پدرت را هرگز نخواهى ديد ،
دوم آن كه من تو را عفو كردم واز كشتنت درگذشتم ، وزنان را كسى جز تو به
مدينه باز نمىگرداند ،
واما اموالى را كه از شما برده اند ، من در عوض چندين برابر قيمت آن را به شما
مىپردازم . "
زين العابدين ( ع ) فرمود : " ما از أموال تو چيزى نمىخواهيم وبگذار از اموالت
چيزى كم نشود . ولى ما أموال غارت شده خود را مىخواهيم . زيرا بافته هاى مادرم
فاطمه ، دختر محمد ( ص ) ومقنعه وگردنبند وپيراهن أو در ميان آنهاست . "
يزيد دستور داد آن أموال را باز آوردند ودويست دينار از مال خود بر آن افزود وبه
زين العابدين ( ع ) داد . حضرت سجاد ( ع ) آن را گرفت ودر ميان فقرا ومساكين تقسيم كرد .
پس از آن يزيد دستور داد أسيران خاندان حسين ( ع ) را به وطنشان ،
مدينة الرسول ، برگردانند .
هامش
( 1 ) مصرع أول شعر از أبى أخزم طايى است . أو پسرى داشت كه نامش أخزم بود ونسبت به پدر
بد رفتار بود . أخزم مرد وچند پسر از أو باقي ماند . روزى پسرانش بر جد خود أبى أخزم هجوم
آوردند وأو را مجروح ساختند .