923 . كندر 1
اوريباسيوس : بهترين [ كندر ] نر است و آن سفيد ، گرد شبيه سنگريزه درشت است ، اندرونش سفيد است ، به دست مىچسبد ، در آتش شعلهور مىشود . آن را با صمغ [ عربى ] و راتينج مىآميزند ، [ اما راتينج ] شعلهور نمىشود و فقط دود مىكند ، صمغ عربى نيز شعلهور نمىشود اما كندر شعلهور مىشود . [ كندر به صورت ] پوسته 2 ، گرد 3 و دوده 4 وجود دارد .
جالينوس : خاصيت پاككنندگى كندر سرخ بيش از [ كندر ] سفيد است .
* الزنجانى : عمان ، سپس مجيره و اين « مصيره » است در كنار خور ، و پس از آن حسك مركز كندر حسكى 5 است .
العمانى : بين عمان و شهر شحر رأس مشكت ، - و اين « مسقط » است - « رأس الجمجمه » و « رأس المصيره » [ قرار گرفتهاند ] . دريانوردان از اين [ جاها ] دور مىشوند و به سوى آبهاى عميق مىروند ازآنرو كه در آنها جاهايى عميق وجود دارد كه [ آب ] فرو مىرود و كشتى نابود مىشود 6 .
پولس : جانشين گرد [ كندر ] پوسته آن است .
ابو حنيفه : لبان 7 فقط در شحر وجود دارد ، اين درختى كوچك خاردار است كه بيش از دو ارش بالا نمىرود ، در كوه مىرويد نه در دشت ، برگهايش شبيه برگهاى مورد ، ميوههايش نيز شبيه ميوههاى [ مورد ] است و از آنها در دهان گرما [ احساس مىشود ] .
[ درخت ] را با تبر زخمى مىكنند و كندر از آن بيرون مىآيد .
كسى كه سخن امروء القيس را [ به صورت ] « كسحوق اللبان » 8 روايت مىكند ، اشتباه مىكند ، زيرا اين ليان جمع لينة به معناى « درخت خرماى نامرغوب » 9 است .
( 1 ) . صمغ
Boswellia Carterii Birdw .
و
B . Serrata Roxb .
؛ سراپيون ، 323 ؛ ابو منصور ، 480 ؛ ابن سينا ، 339 ؛ ميمون ، 188 ؛ عيسى ، 324 . كندر واژهء فارسى است و يونانى نيز از آن گرفته شده است ؛
I , Low
، 312 ؛ ميمون ، 188 .
( 2 ) . قشار ( الكندر ) با يونانى مطابقت مىكند .
( 3 ) . دقاق ( الكندر ) - .
( 4 ) . دخان ( الكندر ) - براى تهيهء دودهء كندر ، آن را در كوزه گلى كه با ظرف مسى پوشيده شده مىسوزانند و دوده بر سطح داخلى ظرف جمع مىشود . به همين جهت « دخان الكندر » ترجمهء « دود كندر » ( ابن سينا ، 339 ) دقيق نيست .
( 5 ) . نسخهء الف : الكندر الحسكى ، نسخهء پ : الكندر . الخشكى . . .