( 3 ) . نسخهء فارسى : زيز ، بايد خواند زير ، قس . لسان العرب ،
IV
، 339 .
( 4 ) . شريع ، قس .
Lane
، 1535 .
( 5 ) . مشاته ( مشاقة ) و اصطبه دانه را گويند كه بشبه سنگ در ميان كتان بود . اين توضيح عجيب ظاهرا بر اثر فهم نادرست معنى اين سخن كه در فرهنگهاى عربى نيز وجود دارد ، پيدا شده است : المشاقة . . . ما سقط من الشعر او الابريسم و الكتان و القطن عند المشط اى تخليصه و تسريحه - « مشاقة آن چيزى است كه از پشم ، ابريشم ، كتان و پنبه بر اثر مشط يعنى « پاك كردن » و « شانه زدن » مىريزد » ؛ تاج العروس ،
VII
، 70 . به ديگر سخن ، مشاقة و اصطبّة هر دو به معناى « پسمانده الياف » است ؛ نيز قس . لسان العرب ،
X
، 345 ؛
Lane
، 1686 و 3020 .
( 6 ) . قس . لسان العرب ،
XIII
، 355 ؛
Lane
، 1528 .
( 7 ) . تخم كتان .
( 8 ) . كوش دانك ( ؟ ) .
( 9 ) . يعنى بزر .
( 10 ) . زغير ، قس .
II , Vullers
، 136 .
( 11 ) . السى ، قس .
Platts
، 76 . قطعهء * 11 در
Picture
، 132 درج شده است .
884 . كثيراء 1
به لغت رومى « كثيرا » را طراغاقانثى 2 گويند ، به هندى چير 3 گويند و قادى 4 گويند .
در منقول مخلص آورده است كه كثيرا را به لغت يونانى دراغقنطى 5 گويند و به سريانى انقثآلا 6 گويند .
* حمزه گويد : [ « كثيرا » را ] زولزده 7 گويند به پارسى و او صمغ درختى است كه از بيخ او مسواك سازند . او را از حدود هرات و غرجستان به اطراف برند 8 .
ابو معاذ گويد : كثيرا صمغ « درخت قتاد » 9 است .
در كتاب حاوى از ديسقوريدس همچنين نقل كردهاند .
اهل تهامه و نواحى يمن بيخ درخت او را وجد 10 گويند و از او دستهها 11 سازند .
ابو ريحان گويد : يكى از اتفاقات نادره آن است كه در شهر بلخ زالى 12 بيامد و از پيلورى به دينارى چند زهر خريد خواست . آن پيلور از او پرسيد : « زهر تو را به چه كار آيد ؟ » گفت : « مرا دامادى است كه خلقى از ظلم و تعدى او درماندهاند ؛ مىخواهم كه شر او مكفى شود » . پيلور در اين معنى تأملى كرد و [ پيش خود ] گفت : « اگر مراد او از من حاصل نشود نبايد كه به نزديك ديگرى رود كه او را ديانت مانع نيايد و بر اين زال اين