( 5 ) . البستله ، بايد خواند البستيه .
( 6 ) . ديوزوان - « زبان ديو » .
( 7 ) . نسخههاى الف ، ب ، پ : برسياندارون ، نسخهء فارسى : نرسيان دارو ، بايد خواند برسياندارو ، قس . شمارهء 155 ، يادداشت 2 .
( 8 ) . نك . شمارهء 155 .
712 . عصف 1
اين چيزى است كه به صورت پوستههاى كاه 2 روى دانهء گندم قرار دارد ، نيز برگهاى خشكشده بر ساقهء غلات است . عصف و عصافة برگهاى غلات است . ابو عبيده مىگويد كه اين سر آنهاست .
( 1 ) . قس .
Lane
، 2064 ؛ لسان العرب ،
IX
، 247 .
( 2 ) . قشور التبن .
713 . عظلم 1
ديوان اللغه : [ عظلم ] - نيل 2 است و آن در سرزمين عربها بسيار است اما نيلج 3 را از آن به دست نمىآورند ؛ [ عبارت ] ليل عظلم به معناى « [ شب ] تار » از اينجاست .
ابو حنيفه : عظلم وسمهء نر 4 است . مىگويند كه عظلم گياهى كوچك است به بلندى حدود يك ارش ، به رنگ خاكسترى با ساقه و شاخههايى كه در اطراف آنها چيزهايى همانند گلهاى كشنيز مىنشينند . [ عظلم را ] پس از خشك شدن خرد مىكنند ، مىكوبند ، با حنا مىآميزند و با آن [ موها را ] به رنگ سياه درمىآورند . مىپندارم كه [ وسمه ] نام خود را از وسامة [ « زيبايى » ] به دست آورده است ؛ زيرا موهاى سفيد را زيبا مىسازد .
هنگامى كه افشره [ عظلم ] خشك مىشود ، نيلج به دست مىآيد و اين سدوس 5 است ؛ از اينجاست كه لباس سبز را « سدوس » مىنامند .
باوجود اينكه [ عظلم ] در سرزمين عربها فراوان است ، در آنجا از آن نيل 6 به دست نمىآورند ، آن را در هند تهيه مىكنند ، زيرا [ عظلم ] در آنجا نيرومند است . جوشاندهء روناس را با آن مىآميزند و [ مخلوط ] را مىگذارند تا منجمد شود 7 . به همين جهت روناس را به نزد آنها [ به هند ] مىبرند ، [ زيرا ] روناس در آنجا وجود ندارد .
( 1 ) .
Indigofera tinctoria L .
( سراپيون ، 157 ) و
Isatis tinctoria L .
؛ عيسى ، 1 101 . نيز قس .
ميمون ، 26 ؛ ابو حنيفه ، فرهنگ ، 45 .