( 6 ) . در پى آن ، واژه نامفهوم « ولانق » .
( 7 ) . الفرصاد ، نك . شمارهء 770 ، نسخهء فارسى : خرتوت .
( 8 ) . نسخهء فارسى : و پوست او در تنگى غايت باشد .
( 9 ) . مكوجوا
( mkvajo )
. نشانهگذارى را از كتاب منابع عربى (
II
، 142 و 439 ) گرفتهايم . در آنجا اشاره مىشود كه « دقيقا با نام امروزى سواحلى تمر هندى مطابقت دارد . » سواحلى - زبان ساكنان منطقهء حاره افريقاى شرقى و از گروه شرقى زبانهاى بانتوست . نسخهء الف : مكوجوا ، نسخهء فارسى : بلغت اهل زنكبار او را كوخو گويند .
( 10 ) . الحمر ، قس . ابو حنيفه ، 285 ؛
Lane
، 640 .
( 11 ) * * . اين قطعه با اندك اختصار در
Picture
، 126 درج شده است ؛ ترجمهء روسى منابع عربى ،
II
، 142 .
( 12 ) . نسخههاى الف و ب : نعمانى ، بايد خواند العمانى ( نسخهء پ ) .
( 13 ) . نسخهء فارسى : چنين گويند كه يكى درخت او در زمين عمان به مثابتى بزرگ شد كه دايرهء او تا شصت [ گز ] برسيد .
( 14 ) . يا سرو بالابلند ( خوشاندام ) ، نك . شمارهء 531 .
634 . صبيب 1
مىگويند كه [ صبيب ] گياه كنجد 2 است ؛ مىگويند : اين دمكردهء يا جوشانده گياهى است كه در حجاز وجود دارد . نيز مىگويند كه اين دمكرده حناست .
العجاج گفته است :
« گويى صبيب الحمحم مىريزد » 3
الحمحم يعنى « سياه » .
ديگران مىپندارند كه اين افشره عصفر است و آن سرخرنگ است .
علقمة بن عبدة [ گفته است ] :
آنان را به آب راكد رساندم * آبى كه از فساد شبيه حنا و صبيب بود
نيز مىگويند كه صبيب خون است . [ ديگران ] مىگويند كه اين گياهى است كه رويش آب داغ مىريزند و با آب سرخ به دست آمده از آن ، سر را مىشويند .
ابو عمرو مىگويد : [ صبيب ] شبيه سداب است ، پيران با جوشاندهء آن مانند حنا ، [ موهاى خود را ] رنگ مىكنند .
ابو العميثل 4 مىگويد : اين چيزى شبيه وسمه است ، با آن رنگ مىكنند .