( 15 ) . نسخههاى الف ، ب ، پ : تيخذونه ، بايد خواند يبخّرونه ، نسخهء فارسى : بخور كنند .
( 16 ) . ملخج ، قس .
II , Vullers
، 1210 : ملخچ ، نسخهء فارسى : بنحج . تا اينجاى متن در
Picture
، 125 درج شده است .
( 17 ) . نسخهء الف : كلوقورون ، بايد خواند كلوقوروزا - يونانى ؛ ديوسكوريد ،
III
، 5 ؛
II , Low
، 435 .
( 18 ) . عقّار شوشا ، قس .
II , Low
، 435 ؛ نسخهء فارسى : عقارادسيسا .
( 19 ) . مدهوق ( ؟ ) ؛ نسخهء پ : مرهوق .
( 20 ) . جلوقوريزون ، قس . يادداشت 17 .
( 21 ) . نسخهء الف : عاوقوريذا ، بايد خواند غلوقوريذا ، قس . يادداشت 17 .
( 22 ) . نسخهء فارسى : بيخ او در لون به شمشاد ماند . همينگونه است در ديوسكوريد ،
III
، 5 .
( 23 ) . نسخههاى الف ، ب ، پ : زهر السوس ، بايد خواند زهر السوسن ، زيرا قرينو ( ) به معناى « سوسن » است ؛ نك . شمارهء 575 . ظاهرا بيرونى مىخواهد بگويد كه واژهء « قرينو » به علّت شباهت نوشتار « سوس » و « سوسن » ، اشتباها در اينجا گذاشته شده است .
( 24 ) . المتك ، قس .
II , Dozy
، 567 .
( 25 ) . لا يحمد - « ستايش نمىكنند » ( ؟ ) ، نسخهء پ : لا يجمد « منجمد نمىشود » . نسخهء فارسى مىافزايد : « اهل كرمان بيخ سوس را بيخ متك گويند و اهل هرات بيخ زردروى گويند » .
578 . سيوطوس 1
الحاوى : با اين [ گياه ] رزهاى انگور را مىبندند .
پولس مىگويد كه اين [ گياه ] گلها و ميوههاى قىآور دارد ؛ ميوهها و شاخههايش موجب اسهال مىشوند .
( 1 ) . در ديگر منابع دسترس ما نوشته نشده و در نسخهء فارسى حذف شده است .
579 . سوفال 1
رازى : اين پوست كلفتى شبيه استخوان است و به پوست « درخت دردار » 2 مىماند و اين درختى است كه ميوههايش السنة العصافير 3 است .
( 1 ) . سوفال يا سفال فارسى . در ديگر منابع نوشته نشده و فقط در محيط اعظم (
II
، 78 ) آنچه در اينجا گفته شده به صورت خلاصه تكرار شده است .
( 2 ) . الدردار ( نك . شمارهء 426 ) را گاهى نيز به معناى « لسان العصافير » -
Fraxinus excelsior L .
به كار