آفتاب سوزان 11 مىسايند تا [ مخلوط ] به غلظت معيّنى برسد ، [ سپس ] از اين [ خمير ] ميلههايى به شكل كرم تهيه مىكنند . برخىها پيشاب مانده را نيز به آن مىافزايند .
( 1 ) . يا زنجار معرب « زنگار » فارسى ( قس .
II , Vullers
، 148 ) - استات مس
Cu ( CH 3 COO ) 2
؛ كريموف ، سر الاسرار ، 151 ؛ يادداشت 307 . نيز قس . سراپيون ، 539 ؛ ابو منصور ، 296 ؛ ابن سينا ، 229 .
( 2 ) . ايوس - يونانى ، ديوسكوريد ،
V
، 62 .
( 3 ) . ايارين .
( 4 ) . شحثا .
( 5 ) . نسخهء الف : هرتال . اما هرتال به معناى « رآلگار » است ؛ نك . شمارهء 494 ، يادداشت 10 . احتمالا بايد خواند هريال يا هريال كه به معناى « سبز » است ؛ قس .
Platts
، 1227 . نسخهء فارسى : « به هندى مورفرين گويند يعنى كه به رنگ تاج طاووس ماند » .
( 6 ) . حجارة النحاس - « سنگ مس » .
( 7 ) . نسخهء الف : ادابعص ، نسخهء پ : اذ ينقبض ، نسخهء فارسى حذف كرده است ؛ بايد خواند أو العضّ زيرا در ديوسكوريد ،
V
، 62 آمده است : « وجود سنگ پا و مرمر [ در متن اشتباها الزنجار ] در آن با به دندان گرفتن آن فهميده مىشود . در اين كار ذرههاى موجود در آن تسليم دندان نشده و آنچنانكه [ زنگار ] بدون ناخالصى خرد مىشود ، خرد نمىشوند » .
( 8 ) . نسخههاى الف ، ب ، پ : خرقة ، بايد خواند خزفة ، نسخهء فارسى : سفال پاره .
( 9 ) . اين تغيير در صورتى روى مىدهد كه زنگار را با زاج سبز ( قلقنت ) مخلوط كنيم ؛ قس . ديوسكوريد ،
V
، 62 . ابن بيطار ، جامع ،
II
، 169 .
( 10 ) . دودىّ .
( 11 ) . نسخههاى الف و ب : يسخن فى سمين القيظ ، بايد خواند يسحق فى شمس القيظ ، نسخه پ :
يسخن فى سعير القيظ ، نسخهء فارسى : در كرماء كرم ، ديوسكوريد ،
V
، 62 : يسحق بالخل فى الشمس فى حماة الصيف .
506 . زنجرف 1
- شنگرف
به رومى اذلثا 2 [ ناميده مىشود ] ، به هندى [ شنگرف ] ساييده را سندور 3 و نساييده را هنگل 4 [ مىنامند ] . [ شنگرف ] با سرنج 5 جز در برخى از صفتها فرق ندارد .
* در كتاب اشكال الاقاليم [ گفته شده است ] كه از كوه سوخ در فرغانه جيوه استخراج مىكنند و در همين كوه شنگرف وجود دارد . نمىدانم اين معدنى است يا آن را همان جا از جيوه تهيه مىكنند و سپس بيرون مىبرند 6 .
( 1 ) . يا زنجرف - معرب شنگرف فارسى (
II , Vullers
، 471 ) . قس . ابو منصور ، 297 ؛ ابن سينا ، 223 ؛