عسلى 10 نيز گويند . دهن عسلى را پولس صفت كرده است .
حسن گفته است كه در زمين سوريا درختى است كه از او روغنى بيرون آيد كه به صورت به عسل مشابهت دارد بلكه از عسل جرم او سختتر باشد ؛ او مسهل است و اعضا را مانده كند و اندام را سست گرداند .
( 1 ) . قس . ابن سينا ، 190 . دربارهء راه تهيهء انواع روغن نك . ابن سينا ،
V
، 151 - 162 .
( 2 ) . مرّسيال ، نك . شمارهء 982 .
( 3 ) . داء الثعلب با يونانى مطابقت دارد ( حنين ، 183 ) يعنى الوپسى - عارضه ريزش مو . نك .
ابن سينا ،
IV
، 516 .
( 4 ) . زفتتر ، نك . شمارهء 500 .
( 5 ) . روغن شيره ، نك . شمارهء 630 .
( 6 ) . سپس تكرار : « روغن گل سرد و خشك است در درجه اول » .
( 7 ) . زنبق . نك . شمارهء 171 ، يادداشت 34 .
( 8 ) . رازقى ، ممكن است به معناى « ياسمين »
( Jasminum officinale L . )
و همچنين سوسن سفيد
( Lilium canditum L . )
و روغن آنها باشد ؛ قس . ميمون ، 356 ؛ عيسى ، 2 109 ؛
I , DOZY
، 524 .
( 9 ) . نسخهء فارسى : دارانجرد يعنى « انكزد » ، بايد خواند دارابجرد يعنى « دارابگرد » . قس .
I , Vullers
، 783 ؛
II
، 965 .
( 10 ) . روغن عسلى ، نك . شمارهء 1109 .
450 . ديودار 1
ابن ماسويه گويد : ديودار از جنس درخت ابهل است يعنى درخت سرو . صفت ابهل و خاصيت او در حرف « الف » گفتهايم . بعضى گفتهاند « ديودار » صنوبر هندى 2 را گويند و او به چوب « زرنباد » مشابهت دارد و در طعم او اندكى تيزى باشد .
محمد زكريا گويد : در بعضى مواضع « شير دبيدار » 3 باشد كه او را به اطراف نقل كنند و طعم او تلخ باشد .
گمان من آن است كه او شير درخت ديودار است .
( 1 ) .
Cedrus Deodara Loud .
( ميمون ، 22 ؛ عيسى ، 13 43 ؛
Dutt
، 248 ) يا
Cedrus Libani Loud .
( ابن سينا ، 182 ) . نام فارسى ديودار « درخت ديو » از
devad ru
سانسكريت مىآيد (
Dutt
، 248 ؛
I , Vullers
، 960 ) .
( 2 ) . صنوبر هندى ، نك . شمارهء 648 .
( 3 ) . نسخهء فارسى : سير دبيدار ، بايد خواند شير دبيدار - « شيره دبيدار » . دبيدار - نام ديگر فارسى ديودار