( 11 ) . واژه نامفهوم است و اصلاح تقريبى است ؛ نك . شمارهء 3 .
130 . باشان 1
- ؟
رازى : اين سه ريشه است كه غالبا به هم پيچيدهاند ؛ به وج 2 يعنى فريج 3 مىماند و مباينت ميان او و وج به اين است كه رنگ باشان نيك سرخ باشد و طعم او عفص [ گس ] باشد و وج را اين دو صفت نباشد .
( 1 ) . در ديگر منابع نوشته نشده است .
( 2 ) . الوج نك . شمارهء 1069 . از اينجا نخستين افتادگى در نسخهء الف آغاز مىشود . نك . همينجا ، ص 27 . ترجمهء بعدى تا شمارهء 160 از روى نسخهء فارسى ( ورقهاى 30 ب - 36 ب ) انجام شده است .
( 3 ) . فريج ، قس .
II , Vullers
، 676 .
131 . باشمه 1
- ؟
رازى گويد : باشمه چوبپارهها باشد به شبه اشبه 2 تازه . و او را بوى نباشد و لون او به لون قسط 3 . در طعم او اندكى تلخى باشد و چون خاييده شود در آخر شيرينى به ذوق رساند .
( 1 ) . در ديگر منابع نوشته نشده است .
( 2 ) . اشبه ،
I , Vullers
، 101 : اشبه مغربى -
Sarsaparilla
.
( 3 ) . قسط نك . شمارهء 839 .
132 . باقلّى 1
« باقلى » را اهل مصر فول 2 گويند و بعضى او را جرجر 3 گويند و او معرب گرگر 4 است .
ابو عبيد گويد : « فول » را « باقلى » گويند به تشديد « حرف لام » و هرگاه كه به تشديد « لام » گفته شود « الف » را در آخر او مقصور كنند 5 و هرگاه به تخفيف « لام » گفته شود « الف » را ممدود كنند . 6
ليث گويد : اهل عراق « جرجر » را « فول » گويند و پوست لوبيا و باقلا و مانند آن را غدفه 7 .
شمّر گويد : عرب غلاف باقلا و لوبيا و عدس را و آنچه بدان ماند جمله را سنوف گويند و يكى را از آن سنف 8 گويند .
ابو ريحان گويد 9 : باقلا را به لغت رومى كيرانيس 10 گويند و قواموس 11 نيز گويند و