127 . باذنجان 1
به سريانى يبروحى 2 و نوع وحشى آن يبروحى دشينا 3 ست .
حمزه مىگويد : بادنگان يعنى « باداينجان » 4 .
در كتاب الموازنه [ گفته شده است ] كه معد 5 همان « باذنجان » است . در الجمهرة با غين نقطهدار 6 است .
ابو حنيفه مىگويد : « مغد » نيز گياهى است كه به گياهى ديگر مىپيچد ، باريكتر از رز است ، برگهايش دراز ، باريك و نرم است . ميوههايى به عمل مىآورد شبيه موز 7 ، اما پوستش نازكتر و شيرهاش بيشتر است ، شيرين است و پوستش جدا نمىشود . تخمش به تخم سيب مىماند . مردم گاهگاهى به آن نزديك مىشوند ، در كنارشان مىايستند و مىخورند . آنها ابتدا سبزند ، سپس زرد و سرانجام سرخ مىشوند . 8
اين بارنجة 9 نيست .
مؤلف المشاهير مىگويد : مغد با « غين » و فتحه و [ مغد ] با سكون به معناى « بادنجان » است اما با فتحه درستتر است .
مؤلف الياقوته مىگويد : [ باذنجان ] همان مغد و انب 10 است . ظاهرا ، اين [ نام ] از مقايسه آن با انب هندى 11 [ سرچشمه مىگيرد ] . نيز مىگويند كه اين كهكب 12 است .
ابو حنيفه مىگويد كه [ باذنجان ] همان حدق 13 و مغد است . نيز روايت مىكنند كه [ باذنجان ] بنا به طبيعت خود 14 و آنچه از آن تهيه مىكنند ، وغد [ پست ] است . حتى [ باذنجان ] سرخ شده را به پوران ، دخت پرويز 15 نسبت مىدهند ، همچنانكه درهمها را به او نسبت مىدهند .
برخىها از [ بادنجان ] نفرت دارند و مسخرهاش مىكنند .
ابو الفرج بن هندو گفته است :
اى كه بادنجانها در مطبخ آويختى * كه تراست صورت بادكشهاى خونمك پرخون
شاعرى ديگر گفته است :
آنكه به تشبيهى نيكو دست زند * و توصيف را با تعريف استوار سازد
گويد : گوىهاى چرمين پر از * كنجد با دستهاى از چرم ساغرى 16
از ابو الحسن الجوهرى :
و بادنجان انباشته ، اندرونهاش : * مرواريد ريز با شير تازه
بزرگ گشته بنفشه و نشسته * بر شاخهء مورد تازه