غليظ شود . [ اين توده ] را جدا مىكنند و اين كار را تا جمع شدن مقدارى معيّن از [ توده غليظ ] تكرار مىكنند . سپس قرصهايى از آن مىسازند . رنگشان به سفيدى نزديك است .
( 1 ) . نمك بازى كربنات سرب -
Pb ( OH ) 22 PbCO 3
؛ سراپيون ، 14 ؛ ابو منصور ، 38 ؛ ابن سينا ، 40 ؛ غافقى ، 109 ؛ ميمون ، 29 ؛ الجماهر ، 241 - 242 . اسفيداج از اسپيدآب فارسى است .
( 2 ) . الرثنين ، اين اصطلاح در فرهنگها نوشته نشده است . لسان العرب ،
XIII
، 176 فقط ذكر مىكند :
ترثّنت المرأة إذا طلت وجهها بغمرة - « هنگامى كه زن « غمرة » به صورت مىمالد ، ترثّنت [ گفته مىشود ] . غمره مرهم تهيه شده از ورس است . دربارهء ورس نك . شمارهء 1071 .
( 3 ) . اين مصرع در نسخهء الف دو بار آمده است .
( 4 ) . نسخهء الف : الانكى ، نسخهء فارسى : اسفيداج آنكى ، نسخهء پ : الانك ، نك . شمارهء 100 .
( 5 ) . خبث الرصاص : تفاله قلع ( يا سرب ) .
( 6 ) . نسخهء الف : المعروف من الاسفيداج و المعمول بالخل ، بايد بدون حرف ربط « و » خواند ، نسخهء پ : المقرب ( ! )
( 7 ) . نسخهء الف : قصب ، نسخهء پ : قضب .
( 8 ) . اين راه تهيه به صورت خيلى كوتاه در الجماهر ( 242 ) آمده است .
( 9 ) . المنحار .
56 . اسرنج 1
- سرنج
به سريانى سيريقون 2 [ ناميده مىشود ] . پولس از آن [ به نام ] سندوقس 3 ياد مىكند و اين [ واژه ] بىشك يونانى است .
آن را به زبان سجستانى سنج 4 مىنامند . ظاهرا ، اين كوتاه شدهء سنجرف است زيرا الفزارى مىگويد كه اين سنجفر 5 است ، به فارسى شنگرف 6 ، به سندى - سنّو 7 .
پولس به مرداسنج [ اكسيد سرب ] به عنوان جانشين [ اسرنج ] اشاره مىكند و آن تا سرخ نشده به [ مرداسنج ] نزديك است . 8 آن را اينچنين به رنگ سرخ درمىآورند :
سرب را با آتش مىسوزانند همان گونه كه كوزهگران عمل مىكنند . هنگامى كه زرد شد آن را خرد كرده با آب صاف مىكنند تا به گرد تبديل شود . 9 هنگامى كه خشك شد ، آن را به ديگ برمىگردانند و براى هر سه من آن يك استار گوگرد مىافزايند و زير [ ديگ ] آتش روشن مىكنند . وانگهى پيوسته به هم مىزنند تا به رنگ دلخواه درآيد : اگر قاشق را به ديواره 10 بزنيم ( ؟ ) در آن نبايد سياهى بماند .