از عدالت بدور است كه انسان روى اطمينان به گمان خويش ( در بارهء امور ) قضاوت كند ( زيرا بسيار اوقات گمان انسان خطا رود و آخرت انسان تباه شود ) .
50
ليس من الكرم تنكيل المنن بالمنّ : از جوانمردى بدور است كه انسان نعمتهاى خود را با منّت نهادن آلوده سازد و از بين ببرد .
51
ليس على الأخرة عوض و ليست الدّنيا للنّفس ثمن : براى آخرت عوضى نيست و دنيا هم بهاى نفس انسانى نمى باشد ( فلذا انسان بايد در تحصيل آخرت كوشا باشد ) .
52
ليس لك باخ من احتجت الى مداراته : برادر تو نيست كسى كه تو احتياج به آن داشته باشى كه با وى با مدارا و نرمى رفتار كنى ( و اگر غير از آن كنى كار به نزاع كشد ) .
53
ليس برفيق محمود الخليقة من احوج صاحبه الى مماراته : يارى ستوده سيرت نيست كسى كه دوستش را وادار مىكند كه با وى به ستيزه خوئى بر خيزد
54
ليس لك باخ من احوجك الى حاكم بينك و بينه : آن كس كه تو را ناچار كند كه ديگرى بين تو و او حكومت نمايد برادرت نيست .
55
ليس لكذوب امانة و لا لفجور صيانة : دروغگو امانت دار و بدكار نگهدارنده ( راز و پيمان ) نمى شود .
56
ليس شيء افسد للامور و لا ابلغ فى اهلاك الجمهور من الشّرّ : براى در هم كردن كارها و هلاك ساختن مردم هيچ چيزى از بدى بدتر نيست .
57
ليس شيء احمد عاقبة و لا الذّ مغبّة و لا ادفع بسوء ادب و لا اعون على درك مطلب من الصّبر : هيچ چيزى نيست كه پايانش پسنديدهتر و انتها و آخرتش خوش مزهتر و بدى ادب دين را دفع كننده و بر رسيدن بمطلب يارى كننده تر از صبر و شكيب باشد .
58
ليس مع الخلاف ائتلاف : با وجود دشمنى و مخالفت دوستى و الفتى در ميان پيدا نشود
59
ليس مع الشرّه عفاف : با وجود آزمندى بسيار پاكدامنى پديدار نگردد .
60
ليس فى السّرف شرف : در اسراف كارى شرافت و برترى بدست نيابد .
61
ليس فى الاقتصاد تلف : در ميانه روى