زادگان دويست برنا كمر زرّين بر بسته و شمشير حمايل كرده به خدمت آمدندى ، و از دور بايستادندى . و چون خاتون بيرون آمدى همه خدمت كردندى ، و به دو صف ايستادندى . و او [ 1 ] در كار ملك نگرش كردى ، و امر و نهى دادى [ 2 ] ، و آن را كه خواستى خلعت دادى ، و آن را كه خواستى عقوبت كردى [ 3 ] . و اينچنين از بامداد تا چاشتگاه نشستى [ 4 ] و بعد از آن به حصار اندر آمدى و خوانها بيرون [ 5 ] فرستادى و همه حشم را طعام دادى .
و چون شبانگاه شدى به همين صفت بيرون آمدى ، و بر تخت نشستى ، و از دهقانان و ملكزادگان به دو صف پيش او به خدمت بايستادندى ، تا آفتاب فرو رفتى ، آنگاه برخاستى [ 6 ] و بر نشستى و به كاخ [ 7 ] رفتى . و آنها به وطن خويش به روستا رفتندى [ 8 ] . و روز ديگر قوم ديگر آمدندى و بر همين [ 9 ] صفت خدمت كردندى ، چندانكه [ 10 ] نوبت به همين قوم باز رسيدى [ 11 ] . هر سال هر قوم را [ 12 ] چهار روز بدين صفت بايستى آمدن .
چون اين خاتون بمرد ، پسر او [ 13 ] طغشاده بزرگ شده بود ، به پادشاهى شايسته [ 14 ] شده ، و هر كس طمع مىكرد [ 15 ] در اين ملك .
يكى وزير از تركستان آمده بود نام او وردانخدات [ 16 ] و ناحيه [ 17 ] وردانه او را بود . و قتيبه را [ 18 ] با او بسيار حربها بايست كردن [ 19 ] . ( اين ) وردانخدات بمرد . و قتيبه بخارا را بگرفت ، و چند [ 20 ] بار او را از اين ولايت بيرون كرد كه
هامش
[ 1 ] - م ، ب : و خاتون
[ 2 ] - م ، ب : مىراندى - خ : دادندى - د : او دادندى
[ 3 ] - ب : ( كردى ) از ب افتاده است
[ 4 ] - م : بنشستى
[ 5 ] - كلمهء ( بيرون ) فقط در ب است
[ 6 ] - د ، خ : برخواستى
[ 7 ] - م : و بكاخ اندر
[ 8 ] - د ، خ : رفتى
[ 9 ] - د : بر همين
[ 10 ] - م ، ب : چندانى كه
[ 11 ] - م ، ب :
باز رسيدى - نسخ ديگر : رسيدى
[ 12 ] - م ، ب : هر سالى هر قومى را
[ 13 ] - د ، ت : و پسر او
[ 14 ] - م ، ب : پادشاهى را شايسته - د ، خ : پادشاهى شايسته
[ 15 ] - م ، ب : مىكردند
[ 16 ] - م ، ب :
يزدانخداة
[ 17 ] - خ : و نارجتيه ؟
[ 18 ] - م ، ت : و قتيبه
[ 19 ] - م ، ب : بايسته بود كردن
[ 20 ] - ب : بگرفت و بجنگ وردانخداة را از ولايت بيرن كرد و چند - در اين نسخه اين عبارت مكرر شده است .