و او در سال 386 كه ابو على سيمجور از خوارزم به بخارا آمد شاغل مقام وزارت بود ، و با بكتوزون ابو على را استقبال كرد .
( يمينى و شرح آن 1 / 224 و 231 و 237 ) عتبى نوشته است كه هنگامى كه سبكتكين و پسرش محمود در خدمت امير نوح به نيشابور بود در افواه افتاد كه رأى ايشان دربارهء ابن عزير تغيير يافته و او را بدان متهم داشتهاند كه در امير نوح دربارهء ايشان تضريب مىكند ، امير نوح براى ابقاى وزير خود از نيشابور به طوس شد . محمود چون بر اين حالت واقف گرديد ، بر پى امير برفت و در استعطاف جانب امير و برائت ساحت خويش از آنچه در زبانها افتاده و موالات و طاعت خويش مبالغت نمود . و پس از آنكه عارضهء آن وحشت بر طرف گرديد ، محمود به نيشابور بازگشت ، و ابن عزير از بيم آن نسبت از ميان بيرون شد ، و به مرو رفت و امير نوح بر اثر وزير به مرو شد . و از آنجا به اتفاق به بخارا رفتند .
( يمينى و شرح آن 1 / 198 و ترجمه يمينى ) و باز در وقتى كه ايلك خان متوجه حرب با امير نوح شد ناصر الدين سبكتكين از امير نوح استدعا نمود كه خود به نفس خويش براى مبارزهء با خصم مستعد شود ، تا به سهولت دشمن دفع گردد . ابن عزير مانع شد ، و امير را واداشت كه به عذرى تعلل نمايد . امير به استصواب وى نامهاى به ناصر الدين نوشت و لشكر را به نزد او فرستاد ، و خود از رفتن تقاعد ورزيد .
ناصر الدين دانست كه ابن عزير سبب اين خوددارى بوده است ، و مقصودش در اين باب آن بوده تا كوشش ناصر الدين در فراهم نمودن و گرد كردن لشكر و رنج سفر همه تباه گردد . از اين جهت سبكتكين سيف الدوله محمود را با بيست هزار سوار به بخارا فرستاد تا ابن عزير را از كار وزارت باز دارند . و
تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 343
مساهمون: محمد بن جعفر النرشخي
ص٣٤٣