تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
( 1 ) بار مىكنى عمل‌ها را بر پشت‌هاى ايشان به سوى وقت زنده شدن ايشان از برانگيخته شدن از قبرهاى خودشان نزد دميدن صور و در وقت شكافته شدن « 1 » آسمان به روشنى و وقت بيرون آمدن به سبب برانگيخته شدن « 2 » به سوى فضا محشر برنمىگردد « 3 » به سوى ايشان چشم‌هاى ايشان و دل‌هاى ايشان « 4 » خالى است از عقل ، فرو رفته شده‌اند در اندوه از آنچه تحصيل نموده‌اند و بازخواست كرده مىشوند به سبب آنچه كسب نموده‌اند « 5 » و حساب كرده مىشوند در آن محشر بر آنچه مرتكب شده‌اند نامه‌هاى اعمال در گردن‌ها پهن و آويخته شده است و بار گناهان بر پشت‌ها بار نموده شده است ، نيست نجاتى و نيست جاى پناهى و نيست محلّ خلاصى از عقوبت ، به تحقيق كه ساكت نموده است ايشان را دليل ، و فرو ماندند در حيرانى راه در حالى كه ضعيف است نالهء ايشان ، ميل كرده شده‌اند ايشان از جادّهء راه مگر كسى كه پيشى گرفته باشد از براى او از جانب خدا نيكوئى ، پس نجات يافته باشد از ترس قيامت « 6 » و از عذاب بزرگ جهنم و نبوده باشد از كسى كه در دنيا طغيان نموده و نه از كسى كه بر دوستان خداى دشمنى ورزيده باشد و نه از كسى كه مر دوستان خدا « 7 » را مانند بنده ذليل نموده باشد و نه از كسى كه به عوض اوليا « 8 » به اخذ حق‌هاى ايشان متفرد باشد . خداوندا پس بدرستى كه دل‌ها « 9 » به تحقيق كه رسيده است به حنجره‌ها ، « 10 » و نفس‌ها به تحقيق كه بالا رفتند چنبرهاى گردن را « 11 » و عمرها
هامش
( 1 ) اشاره به قول خداى تعالى است كه فرموده‌اند : «يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ» يعنى : به ياد آور روزى را يعنى قيامت را كه در آن روز آسمانها به سبب ابرى سفيد نورانى شكافته مىشود و فرشتگان از آن ابر بر صحراى محشر با نامه‌هاى اعمال بندگان فرود آيند ، و نباشد پادشاهى مگر از براى خداى مهربان . و از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : مراد از آن ابر نورانى حضرت امير المؤمنين عليه السلام است . ( 2 ) و ممكن است كه مراد از منشر موضع نشر باشد كه عبارت از زمينى مقدس حوالى شام است ، چه در حديث وارد شده كه خداى تعالى مردگان را حشر مىكند و آنها را در آن زمين زنده مىكند و از آن جا به سوى صحراى محشر بيرون مىروند . و اللَّه يعلم ( 3 ) يعنى از بسيارى خوف و شدّت حيرت چشمهاى ايشان بازمانده ، پلكهاى چشم ايشان به هم نمىآيد ، يا آن كه چشمهاى ايشان برنمىگردد كه به خود يا به جايى ديگر نظر كنند ، يعنى متوجّه چيزى نمىتوانند گرديد . و اللَّه يعلم ( 4 ) يعنى آن كه به سبب زيادتى دهشت و كثرت حيرت دلهاى ايشان از عقل و فهم خالى است ، يا آن كه از طمع نجات و توقع خوشحالى خالى است . مثل هواى صاف كه از رنگ و بوى و طعم خالى است ، يا آن كه دلهاى ايشان بالا آمده به حلقهاى ايشان رسيده است كه نه بيرون مىرود و نه به جاى خود معاودت مىنمايد ، مانند چيزى كه در هوا ايستاده باشد و به هيچ طرف نرود . و اللَّه يعلم ( 5 ) يا آن كه به سبب آن چه تقليد نموده‌اند و تابع گشته‌اند پدران خود را در دين بدون تأمّلى و فكرى و دليلى و حجّتى . و اللَّه يعلم ( 6 ) قيامت را مشهد مىگويند از جهت آن كه در آن همهء خلايق حاضر و مجتمع مىگردند . و اللَّه يعلم ( 7 ) هر يك از دو فقره « و لهم » و « عنهم » معطوف بر « على اولياء اللَّه » هستند كه منفى است و كلمهء « لا » در سر اين دو فقره نيز داخل خواهد بود ، حاصل معنى آن كه : و مگر كسى كه دوستان خدا را مثل بنده خوار و ذليل نكرده باشد چنانچه دشمنان چنين كرده‌اند ، و محتمل است كه معطوف باشند بر نفى و معنى چنين باشد كه : و مگر كسى كه از براى دوستان بندگى كرده باشد و در اين هنگام كلام مثبت خواهد بود و ليكن در لغت « استعبد » به اين معنى نيامده ، چنانچه بر متتبع مخفى نماند . و اللَّه يعلم ( 8 ) فيروزآبادى گفته كه : « عن » از براى بدليّت نيز آمده ، مثل «لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً» يعنى و جزا داده نمىشود نفسى به عوض نفسى . ( 9 ) يعنى از ترس بسيار و اندوه بىشمار بالا رفته است تا آن كه دلها به حلقوم رسيده است . ( 10 ) حناجر جمع حنجر است و آن سر ناى گلوى باشد ، يعنى برآمدگى كه در حلقوم پيداست . ( 11 ) تراقى جمع ترقوه است و آن استخوان چنبرهء گردن باشد .