تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
( 1 ) حضرت فرمودند كه آنچه را كه به آن مامورشده‌اى ، به عمل آور . پس به درستى كه من از خداى تعالى طلب اعانت و يارى مىكنم و شروع به خواندن اين دعا نمودند و همراه من به راه افتاد تا آنكه به بركهء سباع رسيديم . پس در آن خانه را گشودم و آن حضرت را در آن خانه داخل نمودم و در آن خانه چهل حيوان درّنده بود و من بسيار غمگين و در كمال اضطراب بودم كه چرا من سبب قتل چنين شخصى شدم و اين امر بر دست من ظاهر گرديد ! پس به جاى خود برگشتم و چون شب نصف شد يكى از ملازمان هارون آمد و گفت كه امير المؤمنين ترا مىطلبد . پس چون من به نزد او رفتم ، گفت ظاهر آنكه امشب خطاب عظيمى از من سر زده يا آنكه كار قبيحى كرده‌ام ، از جهت آنكه امشب خواب هولناكى ديدم و خواب اين است كه جمعى از مردمان را ديدم كه به نزد من آمدند و در دست ايشان اقسام از حربه‌ها است و در ميان ايشان يك مردى بود كه در حسن همچون ماه بود و از او هيبتى عظيم در دل من افتاد . پس كسى گفت كه اين امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه و على آبائه است . پس آنگاه من پيش رفتم كه روى مباركش را ببوسم ، پس روى مبارك از من گردانيد ( 2 ) و اين آيه را به من خواند كه
فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ
يعنى « آيا مىخواهيد كه هر گاه متولى و سركرده شويد فساد كنيد در زمين و هلاك سازيد خويشان خود را » . پس باز روى از من گردانيد و داخل به خانه شد . پس من بيدار شدم در كمال خوف و اضطراب از جهت اين خوابى كه ديدم . راوى گويد كه پس من گفتم يا امير المؤمنين بدرستى كه شما به من امر كرديد آنكه من علىّ بن موسى الرّضا را به پيش شيران و جانوران درّنده بيندازم و اين خواب اثر آن است . پس هارون گفت واى بر تو آن حضرت را در آن بركه انداختى ؟ ! گفتم بلى به خدا كه او را انداختم . هارون گفت برو و ببين كه حال او چون است . پس من شمعى كه در نزد او بود برداشتم و به آن بركه رفتم . ديدم كه آن حضرت ايستاده است و نماز مىكند و جانوران درّنده در حوالى اويند و دور او را فرو گرفته‌اند . پس برگشتم و خبر آوردم . هارون اين سخن را قبول نكرد و باورش نيامد . پس خود برخاست و همراه من آمد . چون مشاهده نمود ، آن حضرت را ديد كه نماز مىكند . گفت السّلام عليك يا ابن عمّ . پس آن حضرت جواب او را نداد تا وقتى كه از نماز فارغ شد . ( 3 ) پس گفت : و عليك السّلام اى ابن عمّ به تحقيق كه من اميد از تو نداشتم كه در چنين موضعى بر من سلام كنى . هارون گفت كه : از تقصير و گناه من درگذر و شروع در عذرخواهى نمود . آن حضرت فرمودند كه خداى تعالى مرا از اين شيران و درندگان به لطف خود نجات داد . پس شكر و سپاس از براى او است . هارون امر كرد تا آن حضرت را بيرون آورند و برگشت و به جاى خود رفت . پس چون آن حضرت بيرون آمدند قسم به خدا كه شيران از جاى خود حركت نكردند تا آنكه آن حضرت بيرون آمدند و نزد هارون الرّشيد رفتند . هارون دست در گردن آن حضرت كرد و او را بر بالاى تخت خود نشانيد و گفت : اى ابن عمّ اگر خواهى كه در پيش ما باشى پس در كمال رفاهيّت و خوبى است و اگر خواهى به وطن خود مراجعت نمائى پس اختيار با شما است و براى تو و اهل تو مقرر كردم كه مالى بسيار و جامه‌اى چند به شما دهند . آن حضرت فرمودند كه مرا احتياج به مال و جامه‌اى نيست و ليكن در ميان قريش جمعى پريشان هستند و ايشان را نشان دادند . اين مال را به ايشان بده . پس هارون براى آنها به صله و جامه‌اى چند امر كرد و آن حضرت گفتند كه من بخانهء خود مىروم . پس هارون امر كرد كه آن حضرت را بر استرى بسيار خوش راه سوار كنند و به هر جا كه خواهند بروند . پس چنان كردند . فضل گويد كه پس هارون به من گفت : حضرت را مشايعت كن و من ايشان را در مقدارى از راه مشايعت كردم و در ضمن راه از آن حضرت سؤال نمودم كه به من تعليم نمائيد آن تعويذى را كه خوانديد آن را در وقتى كه به نزد شيران مىرفتيد . آن حضرت فرمودند كه بدرستى كه ما ممنوعيم از آنكه تعويذ و تسبيح خود را به همه كس تعليم نمائيم و