( 1 ) در آب را ، بخشش مىنمايى سئوالكننده را و يارى مىدهى ستم رسيده را و بر مىآورى حاجت بيچاره را و امان مىدهى ترسنده را و مىنمايانى به مردمان راه را و اصلاح و درست مىكنى شكستگى حال را و توانگر مىكنى درويش را حكم تو جدا سازنده است ( ميان حق و باطل ) امر تو عدل است و فرمان تو جزم است و وعدهء تو راست است و ارادهء تو محكم و قوى است و گفتار تو ثابت است و سخن تو روشن است و فرمانبردارى تو خلاصى از عقابت است ، نيست از براى تو در مخلوقات شريكى و اگر مىبود از براى تو شريكى هر آينه مشتبه و نهان بود « 1 » براى ما امور و هر آينه مستقل و متفرد بود « 2 » هر خدايى به آنچه آفريده بود و هر آينه غلبه نمودى بر ديگرى « 3 » غلبهء عظيم ، ( 2 ) بزرگ است مرتبهء تو از هم سهمى شريكان و بلند است منزلت تو از مشاركت و همصحبتى اختلاطكنندگان و منزهى تو از همنشينى و رسيدن به زنان پس نيست فرزندى براى تو و نيست زاينده براى تو همچنين بيان نمودهاى تو « 4 » ذات خود را در كتاب خود ( يعنى قرآن ) كه پنهان كردهشدهء پاك گردانيدهشدهء فرود آوردهشدهء دليل واضح و روشن است آن چنان كتابى كه نازل ساختهاى آن را تو بر محمّد كه پيغمبر تو و رحمت از جانب توست از طايفهء قريش « 5 » كه پاك ( از صفات ذميمه ) و پرهيزگار و پاكيزه است برانگيختهء در مكه است از قبيلهء مضر است « 6 » منسوب به هاشم است رحمتهاى خدا باد بر او و بر آل او و خدا ستايش نمايد و شفقت و بخشش كند بر او ابتدا بنام خداى بخشندهء مهربان بگو اى محمّد كه خدا يكى است خداست دائمى و مقصود در حاجتها نزائيده
هامش
( 1 ) يعنى و اگر چنانچه العياذ باللَّه از براى تو شريكى مىبود پس لازم مىآمد كه مشتبه شود بر ما ، يعنى ندانيم كه ما بندهء كدام يكيم و عبادت و اطاعت و پيروى اوامر و نواهى كدام يك از ايشان نمائيم و اگر مكلّف مىبوديم كه اطاعت هر دو را بجاى آوريم پس لازم مىآمد جواز تكليف ما لا يطاق چه اگر يكى تكليف نمايد به امرى و ديگرى تكليف كند به ضدّ آن ، مثل آنكه يكى امر نمايد به نماز در وقت معينى و ديگرى تكليف نمايد به خواب در همان وقت يا آنكه يكى واجب گرداند صوم روز معينى را و ديگرى حرام نمايد روزهء آن روز را پس لازم خواهد آمد تكليف ما لا يطاق و امر به محال و شك نيست كه چنين تكليفى باطل است پس شريك خداى تعالى محال و باطل است .
( 2 ) يعنى و هر آينه بايستى كه جدا و ممتاز سازد هر خدائى مخلوقات و مملكت خود را از مخلوقات و مملكت آن ديگرى و هر يك از ايشان در مملكت خود مستقل و تصرّف نمايند در آن و دخالت در مملكت ديگرى ننمايند و همچنين بايستى كه مخلوقات و بندگان نيز دانند كه هر يك مخلوق و بندهء كدام يكند و اطاعت كه را بايد نمود و چون بديهى است كه چنين نيست پس بايد كه شريكى از براى خدا نباشد . و اللَّه يعلم
( 3 ) يعنى هر آينه بايستى كه نزاع در ميان ايشان واقع شدى و يكى از آن دو بر ديگرى غالب گشتى چنانچه از حال پادشاهان دنيا مشاهده مىشود و بديهى است كه اين موجب فساد عالم شدى و چون مىبينيم كه نظام عالم بر حال خود است پس دانستيم كه تعدّد خدا نباشد و او را شريكى نبوده و نيست و چون تفصيل سخن و بسط كلام و رفع شبههها در اين مقام مناسب نبود لهذا حواله به كتابهاى اثبات واجب الوجود و توحيد نمود .
( 4 ) يعنى بيان نمودهاى خود را در سورهء توحيد كه بعد از اين مذكور خواهد شد .
( 5 ) قبيلهء قريش طايفهاى هستند كه منسوب به نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر باشند كه يكى از اجداد پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله است و اين طايفه را قريش از جهت آن گويند كه در بلاد و شهرها متفرّق بودند پس نضر بن كنانة همگى را جمع نمود چه قرش در لغت عرب به معنى جمع كردن است و بعضى وجههاى ديگر ذكر نمودهاند كه ايراد آنها موجب تطويل است . و اللَّه يعلم
( 6 ) قبيله مضر جماعتى هستند كه منسوب به مضر بن نزار بن معد بن عدنان باشند و او را مضر حمراء گويند به جهت آنكه در جنگ علمهاى سرخ همراه مىداشت يا آنكه از پدر او اشرفى بسيار ميراث به او رسيده بود و او يكى از اجداد پيغمبر بود . و اللَّه يعلم