تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
( 1 )
[ فلسنا كمن كنتم تصيبون نيله * فنقبل ضيما أو نحكم قاضيا و لكنّ حكم السّيف فينا مسلّط * فنرضى إذا ما أصبح السّيف راضيا و قد ساءني ما جرت الحرب بيننا * بنى عمّنا لو كان أمرا مدانيا فإن قلتم إنّا ظلمنا فلم نكن * ظلمنا و لكن قد أسأنا التّقاضيا ]
[ اى پس عموهاى ما ديگر شعر نخوانيد بعد از آنكه سرانجام در صحراى خشك دفن شديد . پس ما نيستيم بسان آنكه شما رسيديد به سرانجام ( كار خود ) پس ما ستم را بپذيريم يا در مورد شما حكم كنيم . و ليكن حكم شمشير در ميان ما مسلّط است پس ما راضى مىشويم وقتى كه شمشير راضى شود . پس اى پسر عموهاى ما ! مرا ناراحت مىكند كه جنگ ميان ما افتاده اگر امر نزديك باشد . ( 2 ) اگر گوئيد كه ما ستم كرديم پس ما ستم نكرديم بلكه اين حكم ( بر قتل ) ما را ناراحت كرده است ! ! ] و يكى از اسيران را طلبيده سرزنش نمود ، پس بعد از آن امر به قتل او نمود و بدين منوال يك به يك را طلبيده جمع كثيرى از اولاد امير المؤمنين عليه السلام را به قتل رسانيد . پس بعد از آن شروع به بدگويى و ناسزا نسبت به اولاد ابو طالب نموده هر يك از ايشان را مذكور مىساخت و ناسزا مىگفت تا آنكه نوبت سخن به حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام رسيد . آن حضرت را نيز مذكور ساخته بىآدابى چند گفت . پس بعد از آن گفت قسم به خدا كه حسين بر من خروج نكرد مگر به گفته و فرمودهء آن حضرت و پيروى نكرد مگر دوستى و محبّت او را از براى آنكه اوست كه در اين روز وصيّت و جانشينى پيغمبر را در اين خانواده دعوى مىكند . خدا موسى بن مهدى عباسى بكشد را اگر چنانچه آن حضرت را باقى گذارد . پس ابو يوسف يعقوب بن قاضى كه مردى بود كه جراتى در سخن گفتن با او داشت ، گفت : يا امير المؤمنين سخنى گويم يا ساكت باشم ؟ پس آن ملعون گفت كه خدا موسى عباسى را بكشد اگر از تقصير امام موسى بن جعفر عليهما السلام درگذرد ( 3 ) و اگر نه آن بود كه از مهدى پدر خود شنيده‌ام كه به او منصور جدم در شأن امام جعفر صادق عليه السلام از فضيلت بسيار خبر داد و آنكه آن حضرت ممتاز از همهء اهل زمان خود در دين دارى و دانش و فضيلت بوده است و نه آن بود كه به من از سفّاح « 1 » در شأن آن حضرت از مدح بسيار و فضيلت بىشمار رسيده است هر آينه قبر آن حضرت را مىشكافتم و جسد مطهّر ايشان را بيرون مىآوردم و آن را مىسوزانيدم سوختى بليغ « 2 » . پس ابو يوسف گفت كه : زنان من همگى مطلقه باشند و جميع كنيزان و غلامان آزاد باشند و همهء اموال من در راه خدا صدقه باشد و تمام چهار پايان من در راه خدا وقف باشد و بر من حج خانه پياده لازم باشد كه اگر پيشنهاد خاطر موسى بن جعفر عليه السلام يا كسى از فرزندان او خروج نمودن بر تو باشد . و سزاوار نيست آنكه اين خيال در خاطر ايشان گذرد . پس آنگاه موسى بن عباسى اولاد زيد بن على را و جماعت تابعان او را مذكور نمود . پس ابو يوسف گفت كه : و از زيديه باقى نمانده بود مگر همين جماعتى كه با حسين خروج نمودند و امير المؤمنين ظفر بر ايشان يافت و همگى ايشان را مستاصل نمود و از اين قبيل سخنان همواره مذكور ساخت تا آنكه شدّت غضب او فرو نشست . راوى گويد كه : پس
هامش
( 1 ) سفاح لقب عبد الله بن محمد است كه اول خليفه‌اى از خلفاى بنى عباس بود برادر ابو جعفر منصور دوانقى بوده و او را سفّاح مىگفته‌اند از جهت آنكه زنا كار بود و خونريزيش بسيار نموده . زمان خلافت او چهار سال و شش ماه بود . اللّهم العنهم . ( 2 ) مترجم گويد كه مستدعى است از خلّص شيعيان صافى اعتقاد و مؤمنان پاكيزه نهاد كه هر گاه به اين موضع رسند ، روح ناپاك بىحياى آن شقى ملعون و ساير اعداى اهل بيت عليهم السلام را به لعن بسيار ياد آورى نمايند از جانب ابن بىبضاعت محتاج نيز لعن نامتناهى بر آن ملعون ازلى و ابدى و ساير ملاعين از متقدمين و متأخرين و اوّلين و آخرين ايشان فرستاد اين جگر سوختهء آه حسرت و اين لب تشنهء آب مغفرت را در ثواب آن شريك و سهيم سازند . اللّهم العنهم لعنا وبيلا والسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى.