( 1 ) مرا و برسان مرا از آخرت به اميد من و خشنودى من و بده به من در دنيا نيكوئى را و در آخرت نيكوئى را و نگاهدار ما را به رحمت خود از عذاب آتش ، اى رحمكنندهترين رحمكنندگان بدرستى كه تو بر همه چيز بسيار توانائى و به هر چيز احاطهكنندهاى ( يعنى دانائى ) و تو كافىاى مرا و نيكو معتمدى .
ابن طاوس عليه الرحمة گفته است كه : من اين دعا را كه ذكر شد از كتاب مجموعهاى به خط شيخ جليل ابى الحسين محمد بن هارون تلعكبرى نوشتم كه خدا ايّام توفيق او را دائم بدارد و اين دعا به همين نحو در اصلى بود كه دعاها را از آن نقل كردهام .
( 2 ) 2 - و از آن جمله دعائى است از براى مولاى ما حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام در وقتى كه منصور در مرتبهء دويم بعد از برگشتن منصور از مكّة به مدينه ايشان را طلبيد .
از ابو محمّد حسن بن محمّد نوفلى مروى است كه گفت : ربيع مصاحب و مقرّب ابو جعفر منصور دوانقى به ما حديث نمود كه گفت : با ابو جعفر منصور حج نمودم . پس در اثناء « 1 » راه منصور به من گفت كه : اى ربيع هر گاه به مدينه برسيم و فرود آئيم ، پس جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على عليهم السّلام به ياد من آور . پس قسم بخداى عظيم كه او را احدى به غير از من نمىكشد و مىترسم كه او را به ياد من نياورى ! چون داخل مدينه شديم ، خداى متعال مرا از يادآورى او به فراموشى انداخت .
ربيع گويد : تا آنكه چون داخل مكّه شديم منصور به من گفت كه : اى ربيع آيا من به تو امر نكردم كه هر گاه كه داخل مدينه شويم جعفر بن محمّد را به ياد من آورى ! پس من گفتم : كه يا امير المؤمنين اين را فراموش كردم . منصور به من گفت : پس هر گاه كه به مدينه برگرديم بايد كه مرا به ياد آورى . پس ناچار از قتل او هستم و اگر به ياد من نياورى هر آينه گردن ترا مىزنم .
ربيع گويد : پس گفتم كه : يا امير المؤمنين چنين باشد . پس به رفقا و مصاحبان و غلامان خود سفارش بسيار نمودم كه هر گاه كه داخل مدينه شويم ، جعفر بن محمّد را به ياد من آورند . پس دائما اصحاب من و غلامان من در هر منزلى كه فرود مىآمديم ، مرا به ياد مىآوردند تا آنكه به مدينه در برگشتن وارد شديم . پس چون فرود آمديم ، من به نزد منصور رفتم و پيش روى او ايستادم ( 3 ) و گفتم : يا امير المؤمنين جعفر بن محمّد ! ! پس منصور خنديد و گفت : بلى اى ربيع بخانهء آن حضرت برو و او را بياور و امان او را بگيرد و او را بر روى زمين بكش تا آنكه او را بياورى . پس گفتم اى مولاى من آنچه را كه فرموديد ، بجاى مىآورم و امر ترا فرمان بردارم . پس برخاستم و بسيار دلگير و متغيّر الاحوال بودم به سبب مرتكب شدن من چنين كارى را ! ربيع گفت : پس به نزد حضرت امام جعفر صادق عليه السلام و التحية رفتم . ديدم كه آن حضرت در ميان خانهء خود نشسته بودند .
پس گفتم كه فداى شما گردانيده شوم ! بدرستى كه امير المؤمنين ( يعنى منصور ) شما را مىطلبد . پس آن حضرت فرمودند كه :
سمعا و طاعة و از جاى خود برخاسته با من به راه افتادند . ربيع گويد كه پس من گفتم : يا ابن رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله بدرستى كه منصور به من امر كرده است كه شما را نزد او نبرم مگر كشانكشان . پس حضرت فرمودند كه : به جاى آور آنچه را كه او ترا به آن امر نموده است . ربيع گويد : پس من سر آستين آن حضرت را گرفتم و آن حضرت را به سوى منصور كشيدم .
پس چون بخانهء او داخل شدم ، ديدم كه منصور بر كرسى خود نشسته است و در دست او گرزى از آهن است و اراده دارد كه آن
هامش
( 1 ) يعنى در وقت رفتن به حج پيش از آنكه به مدينه رسند .