المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام حاضر بودم و صحبت مىداشتم پس حضرت امام حسن عليه السّلام داخل شدند و فرمودند كه : مرد سوارهاى بر در خانه ايستاده و اذن مىطلبد كه داخل شود و از او بوى مشك و عنبر مرتفع مىشود . پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند كه : مأذون ساز او را تا بيايد . پس مردى قوى هيكل نيكو روى خوش اندامى داخل شد كه بر او لباس ملوكانه بود . پس گفت كه : « السّلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته » . پس آن حضرت فرمودند كه : « و عليك السّلام » . و او را نزديك خود نشاندند . پس آن جوان گفت كه : يا امير المؤمنين بدرستى كه من از منتهى بلاد يمن به سوى تو آمدم و من مرديم از جملهء نجباء عرب و از اولاد كسى هستم كه به تو منسوب است و به تحقيق كه پادشاهى عظيمى و نعمتى تمام و املاك بسيارى را در عقب خود گذاردهام و بدرستى كه من در عيشى فراخ و در كمال رفاهيت و نيكوئى از حال بودم و در برابر من دشمنى است كه بر طرف كردن مرا و گرفتن مملكت مرا اراده دارد و خدعه و حيلهء با من را پيشنهاد همّت خود ساخته است و به تحقيق كه با من از ابتداء چند سال قبل از اين جنگ و كارزار نموده است و مرا عاجز كرده است و چارهء او را نمىدانم و من يا امير المؤمنين در شبى خوابيده بودم پس مرا هاتفى آواز نمود و گفت كه برخيز و كوچ كن و به سوى خليفهء خدا ، امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام متوجّه شو و از آن حضرت سؤال كن كه به تو دعائى را تعليم نمايد كه به او پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله تعليم نموده است . پس بدرستى كه در آن اسم اعظم و كلمات تامّه است و تو به بركت اين دعا مستحقّ مىگردى آنكه خداى تعالى حاجت ترا برآورد و ترا از شرّ اين دشمن نجات دهد . پس چون بيدار گشتم كارى را مرتكب نشدم و به سوى تو متوجّه گشتم و اكنون به نزد تو آمدهام و چهار صد بنده همراه دارم و خداى عزّ و جلّ را شاهد مىگيرم و ترا شاهد مىگيرم به آنكه همگى آنها را در راه خدا آزاد نمودم و از ايشان بندگى و ملكيّت خود را زايل نمودم و اكنون همگى آزادند و به تحقيق كه ترا يا امير المؤمنين از شهرى دور و مسافتى بعيد و بيابانى بىپايان آمدم كه بدن من لاغر شده است و جثّهء من ضعيف گشته است . پس يا امير المؤمنين ! بر من منّت گذار . ترا سوگند مىدهم به حقّ پدرى كه بر من دارى ، و به حقّ خويشى كه با تو دارم ، آنكه به من آن دعائى را تعليم نمائى كه در خواب ديدم كه به سوى تو كوچ نمايم .
پس آن حضرت فرمودند كه : چنين باشد و قلم و دوات و كاغذى را خواندند و اين دعا را از براى او نوشتند . راوى گويد كه :
پس من نيز آن دعا را نوشتم و دعا اين است : ( 2 ) ابتدا مىكنم بنام خداى بخشندهء مهربان همهء ستايش براى خداست كه پرورندهء عالميان است و عاقبت نيكوى براى پرهيزگاران است و رحمت نمايد خدا بر محمّد كه آخر پيغمبران است و بر اهل خانهء او و ذريّهء او همگى . خداوندا بدرستى كه من ستايش مىكنم ترا و تو براى ستايش سزاوارى بر آنچه مخصوص ساختهاى مرا « 1 » به آن از بخششهاى بسيار نفيس و آنچه رسيده است به من از احسانهاى تمام و كامل و آنچه عطا نمودهاى به من آن را از نيكوئى خود و جاى دادهاى تو مرا از جايگاه راستى و رسانيدى به
هامش
( 1 ) يعنى آنچه را كه بخشش كردهاى تو آن را به من از بخششهائى كه خواهش كنند و رغبت نمايند مردمان به سوى آنها .