و غفلت آرزو و دلگير و اجتنابكننده بودم از منع كردنهاى مرگ ، شرمسار نگردانيد مرا « 1 » حلم تو از من و به تحقيق كه آمد مرا ترسانيدن تو مرا به گرفتن قوّت از من تا آنكه خواندم ترا بر حالى كه بزرگ است گناه من ، طلب زيادتى مىنمايم ترا در نعمتهاى تو در حالى كه تهيه نگرفتم ( 1 ) براى آنچه به تحقيق كه مشرف شدم بر آن از عذاب تو و كاهل و تأخيركننده بودم براى شكر بخشش تو و صرفكننده در غير موقع خود بودم ميسّرشدهء روزى ترا و خواهانم من عطيّههاى تو را « 2 » به كردار فاسقان و بدكرداران مثل كسى كه انتظار كشد رحمت ترا به عوض كردار نيكوكاران و سعىكننده و آرزو دارندهام در حالى كه اعتمادكنندهام بر تو نعمتهاى بزرگ را مثل كسى كه خاطر جمع و ايمن باشد از خواست گناهان پس بدرستى كه وجود ما از خداست و ما به سوى او بازگشتكنندگانيم واى از مصيبت و بلائى كه بزرگ باشد محنت آن و عظيم باشد عقوبت آن بلكه چگونه اگر نمىبود اميد من و وعده نمودن تو در گذشتن از لغزش مرا اميد مىداشتم من « 3 » كه قبول كنى تو پشيمانى مرا و حال آنكه به تحقيق كه ظاهر نمودم به تو گناهان بزرگ خود را در حالى كه پناهكنندهام آنها را از كوچكهاى آفريدگان تو پس نيستم كه ملاحظه كرده باشم ترا و حال آنكه بودى تو با من و نه آنكه رعايت كرده باشم حرمت پردهء ترا بر گناهان من به چه روى ملاقات نمايم ترا و به كدام زبان مناجات كنم ترا و به تحقيق كه شكستم من پيمانها و سوگندهاى خود را بعد از آنكه تأكيد و محكم نموده بودم آنها را و گردانيده بودم ترا بر خود ضامن پس خواندم ترا در حالى كه افتاده بودم در گناه پس اجابت نمودى دعاى مرا و خواندى تو مرا به طاعت و حال آنكه به سوى تو است احتياج من پس اطاعت نكردم ترا پس واى بر بدن من و بر قبيح كردار من اين چه جراتى است كه جرأت نمودهام من و اين چه فريبى است كه فريب دادم [ عزيز داشتنى است كه عزيز داشتم ] من نفس خود را تسبيح مىكنم ترا تسبيح كردنى پس به سبب تو نزديكى مىجويم بسوى تو و به حقّ تو قسم مىدهم بر تو ( 2 ) و از عذاب تو مىگريزم بسوى تو به نفس خود خفّت رساندهام هنگام نافرمانبردارى من نه به نفس تو و به سبب نادانى خودم فريب خوردم من نه به سبب حلم تو و حقّ خود را
هامش
( 1 ) قنوع در اصل سربزير انداختن و چشم به پائين كردن است و آن شرمسارى و انفعال را لازم دارد ، چنانچه ترجمه شده و ممكن است كه به معنى قناعت و اكتفا نمودن باشد به آنچه آن را بجا آورده است . و اللَّه يعلم
( 2 ) يعنى آن كه من با وجود آن كه كارهاى بدكاران و فاسقان را كردهام خواهان و متوقّع هستم عطيّههاى ترا مثل كسى كه انتظار كشد و رحمت ترا خواهان باشد در عوض كار نيكوكاران كه از او سر زده باشد . و اللَّه يعلم
( 3 ) يعنى و اگر نمىبود اميد من به عفو تو و وعده نمودن تو به درگذشتن از لغزش من پس چگونه اميد مىداشتم آن كه قبول كنى تو پشيمانى مرا در حالى كه ظاهركنندهام به تو گناهان بزرگ خود را و پنهانكنندهام آنها را از كوچكهاى خلايق تو . و اللَّه يعلم