پيكار « عذيب » و نبرد خونين « جلولاء » و جنگهاى « نهاوند » و « شوشتر » و « صفين » گزارشگر قهرمانى كم نظير اوست ؛ خطيبى كه در واقعهى صفين مردم قبيلهى طى را كه بر سر پرچم جنگ با « عدى بن حاتم » منازعه ميكردند ، با آن گفتار بليغ و قاطع - كه قبلا گذشت - پاسخ گفت و بالاخره دلاورى كه با حجر در ماجراى دفاع وى از امير المؤمنين عليه السّلام همكارى و همگامى كرد .
( 1 ) قواى انتظامى زياد - كه در آن روز گروه الحمراء بودند - بر او هجوم آوردند و او از خود دفاع كرد و با كمك قوم و عشيرهء خود آنان را منهزم ساخت . خواهر پارسا و پاكدامنش بيرون آمد و فرياد زد : اى مردم طى ! نيزهها و زبانهاى خود را به عبد اللّه بن خليفه ميدهيد ؟ مردم قبيله بر اثر اين فرياد مهيج ، كار را بر نيروى انتظامى سخت گرفتند و آنان را تار و مار كردند . راه چاره به روى زياد بسته شد ؛ ناگزير رئيس قبيله يعنى « عدى ابن حاتم » را دستگير و زندانى كرد و آزادى او را موكول بدان نمود كه عبد اللّه بن خليفه را به دو تسليم كند ، عدى از اين كار امتناع ورزيد و عاقبت زياد قانع شد كه عبد اللّه كوفه را ترك گويد .
عدى ، عبد اللّه بن خليفه را به بيرون رفتن از كوفه اشارت كرد و وعده داد كه براى بازگرداندن وى از كوشش بازنايستد . عبد اللّه به « جبلين » « 1 » - و بنابر روايتى به « صنعاء » - رفت و با دلى لبريز از اشتياق به وطن ، روزگارى در آن حدود آواره و دربدر بود .
چون زمانى گذشت ، به عدى نامهئى نوشته و وفا به وعده را از او ( 2 )
هامش
( 1 ) « دو كوه قبيلهى طى » يعنى : « اجا » و « سلمى » كه فاصلهء ميان آن با « فدك » يك روز و با « خيبر » پنج شب و با « مدينه » سه منزل راه بود .