( 1 ) مغيره در برابر حجر وضعيتى مدبرانه و نفاقآميز به خود گرفته بود .
پاسخ او به صعصعة بن صوحان در فتنهء مستورد بن علفهى خارجى بسال 43 هجرى نيز از همين روحيهى منافق مآب سرچشمه مىگرفت . به صعصعه گفت : « زنهار ! مبادا بشنوم كه آشكارا چيزى از فضائل على را بر زبان آوردهئى ! زيرا تو در فضل على چيزى كه من با آن آشنا نباشم نخواهى گفت ، بلكه من به فضائل او از تو داناترم ! ! ولى اكنون اين صاحب قدرت - يعنى معاويه - بر ما تسلط يافته و ما را به بيان معايب على وادار ساخته است و ما بخش بيشترين آن را ترك مىكنيم و فقط آنچه را از آن گزير نيست ، براى حفظ جان خود انجام ميدهيم . » « 1 »
( 2 ) پس از مرگ مغيره بسال 50 يا 51 پسر سميه ( زياد ) والى كوفه شد و لازم دانست كه بپاس انتساب موهوم خود به « بنى اميه » ، حجر بن عدى را بقتل برساند و امويگرى را از بزرگترين معارضان شورشگر آن آسوده سازد . غافل از آنكه تا وقتى از حجر و از بنى اميه نامى باقى است ، خون او معارضى شورشگر براى آن تاريخ ننگين خواهد بود .
حاكم جديد ، خطبهى روز جمعه را چندان طول داد كه وقت محدود نماز جمعه تنگ شد . حجر - كه در جمعه و جماعت آنان حضور مىيافت - بانگ زد : نماز ! . زياد خطبه را ادامه داد ، دوباره فرياد حجر بلند شد : نماز ! . باز زياد به خطبه ادامه داد . حجر كه مىترسيد فريضهء جمعه فوت شود ، دست زد و مشتى ريگ برداشت و به قصد نماز از جا جست و مردم نيز با او برخاستند .
( 3 ) موقعيت اجتماعى و روح عابد و پارساى حجر در وضعى نبود كه
هامش
( 1 ) طبرى - ج 6 ص 108 .