« امويگرى » در قاموس مسلمانانى كه روى مسلمانى آنان حساب مىشد به معناى « حكومت ستمگر جبار بىرويهى بىاعتنا به بيشتر نواميس دينى » معرفى شد ؛ خصومت مردم با ايشان با گذشت زمان ، شدت يافت تا آنجا كه هر جا پرچمى بر ضد بنى اميه و براى مبارزه با ايشان باهتزاز در مىآمد ، كمتر از هزاران و دهها هزار بيعت كنندهى بر مرگ نداشت .
( 1 ) بنا بر اين ، بپذيريم كه « صلح » بذرى بود كه از اعماق مصالح اسلام و مصالح اهل بيت عليهم السلام و هم از متن وحى مايه مىگرفت و تصديق كنيم كه امام حسن پس از گذشت مدتى كمتر از يك قرن ، در چهرهى حريف فاتح و غالبى نمودار شد كه رقيب خود را در تاريخ شكست داده است .
گامهائى موفق ؛ سياستى متصاعد و پيشتاز ؛ در عين آرامش و فروتنى و استتار . و در زير پرچم اصلاح و مسالمت و حفظ جانها . .
و راستى مگر عظمت جز اين چيز ديگرى است ؟ !
هامش
( بخاطر انتساب به مربيش جعد بن درهم ) كه حكومت بنى اميه در زمان وى منقرض شد . مربى او « ابن درهم » زنديق بود و آئين خود را بوى تعليم داد و مردم بخاطر انتسابش به جعد او را مذمت مىكردند . چون فاتحان عباسى او را تعقيب كردند وى اهل حرم خود را به كليسائى در شهر « بوصير » سپرد و خود گريخت ! گوئى با مساجد رابطهاى نداشت ! ! در اين باره بگريد به « كامل » ابن اثير ج 5 ص 159 .