« مسيب بن نجيهى فزارى » و « ظبيان بن عمارهء تيمى » براى توديع نزد او آمدند . حسن عليه السلام در اين ملاقات گفت : « سپاس خدا را كه بر كار خود مسلط است . اگر تمامى خلق بهم آيند تا آنچه را كه شدنى است جلو گيرند نخواهند توانست » آنگاه « مسيب » سخن گفت و اخلاص و صميميت خود را نسبت به خاندان پيغمبر ابراز داشت . حسين عليه السلام گفت : « اى مسيب ! ما ميدانيم كه تو دوستدار مائى » و حسن عليه السلام افزود : « از پدرم شنيدم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده است :
هر كس مردمى را دوست بدارد با آنها خواهد بود » سپس مسيب و ظبيان پيشنهاد كردند كه وى به كوفه بازگردد ، فرمود : « راهى بدين كار ندارم » چون روز ديگر بر آمد از كوفه خارج شد و مردم با گريه او را بدرقه كردند ! ! و اقامت او در كوفه پس از صلح بيش از چند روز نشد .
چون به « دير هند » « 1 » ( حيره ) رسيد به كوفه نگريست و اين شعر را خواند :
از روى نفرت و دشمنى ديار همصحبتان را ترك نگفتم آنها بودند كه از حريم من دفاع مىكردند . . . « 2 »
( 1 ) وه چه روحى ! به صفاى روح فرشتگان ! . . با آن همه مرارت و رنجى كه از نافرمانى مردم اين شهر كشيده است اينك با اين شعر آن را توديع مىكند و از سرگذشت دور و دراز آن ، بجز وفاى وفادارانى كه از حريم او دفاع كردهاند ، چيزى به ياد نمىآورد و در خاطرهى او جز همانها كه جان
هامش
( 1 ) منسوب به « هند » دختر « نعمان بن منذر » كه در اين دير واقع در حيره به رهبانيت مىگذرانيد .
( 2 ) براى آنچه گذشت رجوع كنيد به شرح نهج البلاغه : ج 4 ص 6